|
گفتگو با صنم دولتشاهی نویسندهی وبلاگ «خورشید خانوم»
|
|
Friday, May 20, 2005
|

صنم دولتشاهی نویسنده وبلاگ خورشیدخانوم
با سپاس از اينکه دعوتم را برای اين گفتگو پذيرفتی؟ ممنونم از شما که من رو هم قابل دونستين برای مصاحبه! مخصوصا در مقايسه با بلاگرهای قبلی که باهاشون مصاحبه کردين، کلی خوشحال شدم که من رو هم انتخاب کردين!
خب، میدانی که نخستین پرسش من معرفی است، کمی از خودت بگو؟ از صنم دولتشاهی براتون بگم يا از خورشيد خانوم؟
آيا هردو يکی نيستند؟ به نوعی چرا، ولی به نوعی ديگه نه!
اگر موافقی هردو را معرفی کن؟ صنم دولتشاهی، متولد آبان ۱۳۵۶ در تهرانه. ليسانس مترجمی زبان انگليسی و فوقليسانس ادبيات انگليسی داره (هر دو را از دانشگاه آزاد تهران). پنج سال معلم زبان بوده و کارهای ترجمه هم کرده. يکسال دبير اجرايی کاپوچينو بوده و مسئول بخش انگليسی سايت زنان، در عين حال يهجور آچار فرانسه هم در سايت زنان بوده. در حال حاضر هم بيکاره! چون بعد از ازدواج به آمريکا اومده و اينجا هم تا وقتی نره دانشگاه اجازه کار نداره. از ترم پاييز هم تو رشته مطالعات زنان در دانشگاه فلوريدا دوباره درس رو ادامه میده. اوه... داشت یادم میرفت، وبلاگ هم مینويسه!
و اما خورشيدخانوم؟ خورشيدخانوم يه بخشی از صنم دولتشاهیيه. از سه سال و نيم پيش متولد شده (نوامبر سال ۲۰۰۱). اون بخشی از صنم دولتشاهی که خيلی موقعها مجبور بوده پنهان باشه، تو خورشيد خانوم آشکار شده. يعنی يهجورايی، خورشیدخانوم، اندرونیِ! صنم بوده، و وبلاگش شاید پنجرهای بوده به اون بخش اندرونی. و البته واضحه که خورشيد خانوم هم تنها « بخشی» از اون اندرونی بوده.
با اين حساب تو از بلاگرهای قديمی هستی، چطور شد که به اين سو کشیده شدی؟ موقعیکه من وبلاگ رو شروع کردم همش چند ماه بود که کامپيوتر داشتم و تازه با اينترنت آشنا شده بودم. دو سه سال قبل از اون، حسين درخشان تو روزنامه جامعه (شايد هم نشاط يا عصر آزادگان يا هر سه!) يه ستون داشت که در مورد اینترنت مینوشت. من اون موقع چون کامپيوتر نداشتم اصلا نمیفهميدم چی میگه، اما مطمئن بودم که يه روزی کامپيوتردار میشم و به همینخاطر، اون ستونها رو از روزنامه میبريدم و نگه میداشتم. روزیکه برای اولين بار به اينترنت وصل شدم، اون بريدههای روزنامه رو آوردم و شروع کردم به خوندن و بعد اولين ايميلم رو به حسين زدم. ازش پرسيدم: « الان کجا مینويسه؟» که من باز هم يه چيزايی از نوشتههاش ياد بگيرم. حسين جوابم رو داد و گفت: «رفته کانادا و ديگه تو روزنامه نمینويسه»، اما سايت گويا رو به من معرفی کرد و گفت: «گاهی وقتا شايد از طريق گويا بعضی نوشتههاش رو بتونم بخونم». از همونجا بود که وبلاگ حسين رو هم پيدا کردم و مرتب میخوندم، بارها از خودم میپرسیدم: «چرا هيچ زن ایرانی وبلاگ نداره؟» و به همينخاطر روزی که حسين دستورالعمل راهاندازی وبلاگ رو نوشت، من هم فوری از روی اون وبلاگم رو درست کردم که البته همراه با من سه زن ديگه هم وبلاگهاشون رو يهروز زودتر يا ديرتر (حالا درست به خاطر ندارم) درست کردند. البته وسوسه اينکه من هم تو اينترنت يه چيزی بتونم توليد کنم يکی ديگه از دلايلی بود که اين کار رو شروع کردم، بدون اينکه بدونم اصلا وبلاگ نويسی يعنی چی و به چه دردی می خوره.
پس میشود گفت تو اولين یا یکی از اولین زنهای بلاگر هستی؟ میشه گفت يکی از اولينها چون مرجان عالمی، شهرزاد عالم فتحی، و ندا حريری هم همون موقعها شروع کردند. درست يادم نيست دقيقا چه موقعي ولی حالا به فاصله يکی دو روز همهمون با هم شروع کرديم. وبلاگ من هم اول رو بلاگ اسپات بود که البته الان آدرسش فوروارده به آدرس فعلی.
از کاپوچينو بگو چطور شد با آن شور شروع شد و بعد کرهکرهاش را هم خيلي زود پايين کشيد؟ يادش بخير! يه روزی من از احسان حسين زاده ايميلی گرفتم که نوشته بود: «دو تا از بلاگرهای سينمايي، می خوان مجله الکترونیکی بزنن و به من هم گفتن بهشون تو کارهای فنی کمک کنم. ازم خواستن به تو و شيده (پينکفلويديش) هم بگم. » ايدهاش برام جذاب بود. به شيده که دوست صميمی ام از دوران بچهگيه و مدتی بود که وبلاگ نويسی رو شروع کرده بود گفتم و به زور راضیاش کردم که بريم تو قرارشون که تو یه کافی شاپ گذاشته بودند شرکت کنیم. هيچ کدومشون رو تا حالا نديده بوديم. برام جالب بود اون جلسه. خسرونقيبی(وبلاگ يادداشت های سی نمائی) و بابک غفوری آذر رويای مجله تماشاگران اينترنتی رو تو سرشون داشتن؛ يه جور مجله روشنفکرانه و در عينحال جذاب و جوان پسند. در عينحال بيشتر کسايی که تو اون جلسه بودن دوست داشتن اون کار رو شروع کنن که به خاطرش احيانا بتونن معروف بشن و بتونن کارهای جدی تری بکنن. خلاصه با هم کنار اومديم و کار رو شروع کرديم، اما کمکم و در طول زمان مشکلاتی پيش اومد که خسرو و بابک از ما جدا شدن. چون بيشتر اعضای اين مجله رو بلاگرها تشکيل داده بودن، همه به نوعی به نوشتن بدون سردبير عادت کرده بودن و نمیتونستن قبول کنن يه سردبير مطلبهاشون رو اديت يا سانسور کنه. فکر میکردن خب اگه اينجوريه تو وبلاگهای خودشون مینويسن که راحت تره. این رو هم بگم خسرو و بابک ايده های بزرگتری داشتن، برای همين اونها که در واقع ايده اصلی مجله رو داده بودند از کاپوچينو رفتن و بقيه موندیم و در هر دورهای اعضای جديدی اضافه شد و حتا خسرو يهمدتی با اصرار من برگشت. اما دليل بسته شدنش اینطور بود که يکي از اعضای اوليه کاپوچينو رو دستگیر کردن و یکی از اتهاماتش هم نوشتن در کاپوچينو بود. خب بچهها ترسيدند چون کار ما هيچ درآمدی نداشت و خيلی موقعها از جيب هم يه چيزی میداديم و بچه ها فکر کردن به ريسکش نمیارزه که ادامه بديم. البته بعضیها هم مخالف بسته شدنش بودن، اما به خاطر سيستم کاپوچينو که هيچوقت سردبير نداشت و طبعا هميشه کارها بر اساس رایگيری و نظر اکثريت پیش میرفت، مجلهامون هم با رای اکثریت بسته شد، همین.
زمانیکه شروع به نوشتن در وبلاگت کردی و با توجه به زن بودنت برخوردها با تو چگونه بود؟ اوایل که شروع کردم خيلی خوب بود. من اولين ايميلی که برای وبلاگم دریافت کردم از آقای رضا قاسمی بود، که با اشاره به سرگردونی من در مورد اينکه تو وبلاگم بايد راجع به چی بنويسم، نوشته بود «از خودت بنويس» مردم ما احتياج دارن درباره اون نيمه پنهان زن ها بخونن (نقل به مضمون) که خب برای من خيلی مهم بود که يه دختر بی نام و نشون از يه نويسنده و نمايشنامه نويس معروف ايميل بگيره. اما بعد از يه مدت کوتاه، برخوردهای بد زياد شد. ايميلهايی که میگرفتم پراز فحاشیهای زننده بود، «فاحشه» خطابم میکردن، میگفتن با نوشتن از زنانگیات قصدداری مردها رو وسوسه و اغفال کنی، اتهام میزدن که آبروی «زن ايرانی» رو بردم. حتا يک بار ايميلی دریافت کردم به امضای انصار حزب الله! که اونجا تهديدم کرده بودن که تو اکباتان مییان پيدام میکنن و اگه به نوشتن ادامه بدم تو صورتم اسيد میپاشن. البته اون ايميل مطمئنا جعلی بود. تازه برخوردها با ندا حریری از اين هم شديدتر بود چون اون از منهم بیپردهتر مینوشت و فکر میکنم اين برای روان خيلی ها چيز جديد و آزار دهندهای بود. مردم هميشه عادت کرده بودن که زنها آروم باشن، حرف هاشون به اصطلاح نجيبانه باشه، محافظه کار باشن، خلاصه همون بحث اندرونی و بيرونی. در حالی که خيلی از وبلاگهای زنان، پنجرهای شده بود به اون اندرونی، همون اندرونیای که سالها پنهاناش کرده بودند و فقط اعضای محرم خونواده بهش راه داشتند. اما يه مدتی که گذشت، برخوردها بهتر شد. شايد به خاطر اينکه تعداد وبلاگها زيادتر شده بودن و بلاگرهای زن هم بیشتر شده بودن و شايد اون روان و فرهنگ ايرانی يه خورده عادت پيدا کرد که دستِکم در اينترنت از شنيدن احساسهای درونی زنها شوکه نشه!
من اینطور احساس میکنم که بلاگرهای زن حالا شايد بخاطر برخوردهای آنچنانی و يا دلایل دیگر دچار نوعی خودسانسوری شدهاند و کمتر از آن نيمه پنهان مینويسند حتا خود تو! و به نظرمیرسد خيلی مردانه مینويسند تا زنانه اينطور نيست؟ منهم تازگیها در مورد برخی وبلاگها اينطور احساس میکنم. دو سه تا بلاگر زن میشناسم که وبلاگهای خصوصی برای خودشون درست کردن. خب شايد خيلي از خانومهایی که وبلاگ نويسی رو شروع کردن، اصلا با اين نيت نبوده که از نيمهی پنهانشون بنويسن. بعضیها هم مثل خود من به خاطر شرايط خاص دچار خودسانسوری شده. اصولا من بعد از شناخته شدن، کمتر احساس راحتی میکنم که مثل سابق بیپرده بنويسم و وقتی که ازدواج کردم باز هم محتاط تر شدم، چونکه ديگه نوشتههام فقط به خودم ارتباط پيدا نمیکرد با اينکه آقای همسر هيچوقت هيچ نظری در مورد نوشتن يا ننوشتن من از مسائل خصوصی نمیده و هميشه میگه ملاحظهاش رو نکنم و هر جور که دوست دارم بنويسم، اما خودم به نوعی احساس مسئوليت میکنم. قبول دارم که تازگیها برخوردهای خيلی بدی هم میشه با بلاگرهای زن که فکر میکنم بخشی از اون به اين بر میگرده که تعداد وبلاگها و وبلاگخونها زياد شده و پشت خيلی از حملهها چيزی فرای عصبانيت از بیپروايی زنها خوابيده. الان يه اختلاف سليقه سياسی هم به توهينهای جنسيتی میتونه منجر بشه.
آیا این برخوردها و یا مثل تو که میگویی «شرايط خاص» باعث نشده زنهای بلاگر ما تسليم شرايط شوند و آن پیگيری لازم را که میبايست داشته باشند ندارند؟ خب برای اصلاح ديدگاه مردسالارانه در ايران بیشتر بار مبارزه را زنها بابد بدوش بکشند ولی انگار اميدی نيست؟ نه، من در همه موارد اسمش رو تسليم شرايط شدن نمیذارم. بهنظر من الان تعداد اين وبلاگها اتفاقا خيلی زياد شده (وبلاگهایی که برای تغيير ديدگاه مردسالارانه مبارزه میکنند). فقط شايد شیوهاش عوض شده. بحثهايی که امروز میشه کمی تخصصیتره و مطالب احساسی کمتر. و اگه توجه کرده باشید مطالب تخصصی در اين زمينه روز به روز بيشتر میشه، و اتفاق خوب دیگه اينه که این فقط زنها نيستن که در اين باره مینويسن. بسياری از وبلاگهایی که نويسندهشون مرد هستن هم به این مسائل میپردازن. اما به دليل اينکه نوشتن بعضی چيزها، يعنی حرف زدن از حيطه خصوصی زندگی، يا همون اندرونی کمی ريسک داره، افرادی که مستعار مینويسن خيلی راحتتر میتونن در اين مورد بنويسن چون خطری متوجهشون نيست. من اعتقاد دارم اون پیگيری شکلش کمی عوض شده، اما کيفيتش حتي بهتر از قبل شده. اما در مورد اميد که ازش حرف زدين من يهخورده حرف دارم سرش! نمیدونم منظورتون از اميد چيه. اصولا اگه منظورتون تاثير وبلاگها بر وضعيت جامعه و در اين مورد بخصوص وضعيت زنان هستش، من اصولا هيچ جور اميدی ندارم! وقتی که به تعداد کاربران اينترنت در ايران، نويسندهها و مخاطبين وبلاگها، و در نهايت تعداد هيت هر وبلاگی، حتا پر خوانندهترين وبلاگها نگاه میکنيم، آمارهای حدودی ما اونقدر کمه، که من فکر نکنم تاثير اين وبلاگها در جامعه اصلا محسوس باشه. البته اين نظر من فقط در مورد مساله زنان هستش، شايد در موارد ديگه وبلاگ تاثيرهای کوچيک يا بزرگی داشته باشه. فقط میشه اميد داشت که همين تعداد کم خوانندهها، شايد تغييری بکنن، و اون تغيير رو با خودشون به سطح جامعه و محيط اطرافشون در دنيای واقعی منتقل کنند.
البته میدانی وبلاگ يک پديده کاملا نو و تازه پاست جا افتادنش زمان میخواهد. میخواستم بعنوان یکی از بلاگرهای قدیمی بپرسم از زمانیکه تو شروع کردهای تا امروز وبلاگشهر چه تغییراتی کردهاست؟ به نظر من دنيای وبلاگها مرتب در حال تغييره! وبلاگهای تخصصی خيلی بيشتر شده ان. آدمهای بيشتری به وبلاگ نويسی به عنوان يه کار جدی و نه يک کار تفننی نگاه میکنن. کارهای گروهی بين وبلاگها زياد تر شده. اما در عين حال شايد به خاطر زياد شدن تعداد وبلاگها اون صفا و صميميتی که اوايل بود کمتر شده. اون اوايل همهی بلاگرها همديگه رو میشناختن. میشد به همهی وبلاگها لينک داد و کسی در اين مورد احيانا دلخور نمیشد که بعدا به نحو ديگهای بروز بده. اون اوايل کسی از تو انتظار نداشت در مورد يه مطلب خاصی بنويسی، اما الان رسما بعضی مواقع آدمها از تو توقع دارن که در مورد چيز خاصی بنويسی و اگه ننويسی بهت انتقاد میشه و ازت طلبکار میشن. بهنظر من ميون وبلاگها هر دفعه يه موجی میآد و میره. بعضی موجها پايدار میشه و بعضیها نه. اما در مورد موجهای موجود الان میتونم بگم سه تا موج تو وبلاگستان غالبه، يکی موج سياسینويسی، که فکر میکنم به خاطر انتخابات اينجوری شده، يکی موج فمينيستی هم به خاطر طرفدارای جدیاش و هم به خاطر مخالفهای سرسختش، و هم يک موج روشنفکری که تلاش میکنه وبلاگ رو از حالت شخصینويسی خودش در بياره و تعريفهای جديدی براش بياره؛ بحثهای آسیب شناسی وبلاگنویسی که اين روزها در وبلاگهايی که من اسمشون رو میذارم وبلاگهای روشنفکری زياد شده. اما در همين مورد، تغييری که خيلی محسوسه اينه که بلاگرهایی که بحثهای روشنفکری میکنن اين روزها بحثهاشون پايه و اساس خوبی داره. دستِکم نظر شخصی من اينه که قبلا تا اين حد بحثها، پايه و اساس قوی نداشتن و بيشتر رد پای توهين و تحقير و کوبیدن همديگه بود. بعضی بلاگرها احساس میکردن به خاطر چهار تا کتاب خوندن و فيلم و موسيقي متفاوت گوش دادن تنها کسانی هستن که مجازند درباره مسائل مختلف حرف بزنند و اگه کسي رو از خودشون نمیدونستن، يهجورايی آشکار يا در لفافه مسخرهاش میکردن. خود من مدتها میشد که احساس امنيت نمیکردم که نظرم رو در مورد خيلی چيزها بگم، چون احساسم اين بود که این آدمها مسخره و تحقير میکنن و حس بدی بهم دست میداد. اما مدتيه که اينطور حس نمیکنم. خيلي وبلاگها هستن که اين روزها بحثهای روشنفکري میکنن، چه در مورد وبلاگ و چه غير وبلاگ، اما آدم باهاشون احساس معذب بودن نمیکنه رفتار حذفی ندارن. يعنی اونها ترجيح میدن اونجور بنويسن و به تو هم که جور ديگهای مینويسی احترام میذارن و نظرت براشون محترمه.
البته نمیدانم تا چه حدی این سه موجی که نام بردی دقیق باشد اما ما امروز شاهد ورود تدریجی اهل قلم و اندیشه که تو آنها را «موج روشنفکری» مینامی به وبلاگشهر هستیم و من این را به فال نيک میگيرم و فکر میکنم بار کیفی وبلاگشهر بالا میرود به نظر تو اینطور نیست؟ من هم در مورد اين سه موج نظر شخصی خودم رو گفتم. به هر حال تعداد وبلاگهايی که من میخونم هم محدوده و مطمئنا قضيه فراتر از اين حرفهاست. اما در باره اومدن اهل قلم، من هم اين قضيه رو به فال نيک میگيرم و در شرايطی که نبود آزادی بيان در ايران بيداد میکنه، خوندن حرفهای اهل قلم از پشت مانيتور هم برای خودش غنيمتیيه. در عين حال، اون دسته از وبلاگهای اهالی قلم که به زبون جذابی مینويسن، می تونن به بالابردن سطح آگاهیهای خوانندههای تفننی وبلاگها هم کمک کنن. اما اون بحثي که من کردم در مورد اين فضاي جديد روشنفکری، از ديد انتقادی نبود. تنها میخواستم حس خوبم رو در مورد برخوردهای وبلاگهای روشنفکرانه بیان کنم، که چقدر با قديم متفاوته و بهتره. نکته ديگه اينکه بعضی از دوستان که بحثهای آسيب شناسی وبلاگ رو میکنن و ماهيت وبلاگها رو میخوان تحليل کنن سعی دارن که از وبلاگ يک تعريف مشخص بدن؛ که خب من با اين مورد کمی مشکل دارم. يعني فکر میکنم تعريف مشخصی نمیشه در مورد وبلاگ داد، و هر بلاگری چه روشنفکر و چه غير روشنفکر اگه بخواد بگه شيوه نوشتن من درسته و همين هم بايد باشه، تا اندازهای اشتباه میکنه و خب اين تاکيد بر روي «همين است و جور ديگر نيست» به نظر من در وبلاگ های روشنفکری الان کمتره و احترام به شيوهها و انتخابهای مختلف بيشتر شده.
من شخصا با اين بحثها مشکلی ندارم و معتقدم اين بحثها و گفتگوها بسيار مثبت است و خب اين دليل نمیشود که بنده با همهی آنچه گفته میشود موافق باشم ؟ درسته؛ کلا اين جور بحثها شايد کمک کنه که تاثير گذاری وبلاگها که به نظر من کم است هم بيشتر بشه. اما باز هم بايد حواسمون باشه يه موقعی از اون ور بام نيفتيم که به جای وبلاگ نوشتن، فقط "درباره" وبلاگ بنويسيم!
چندی پيش در ياداشتی "چرا من به معين رای میدم" بخش نظرخواهی را باز گذاشتی چرا؟ خوب اين بر میگرده به همون بحث قديمی کامنت گذاشتن يا نذاشتن. من هميشه احساس کردم نوشتههام افکار شخصی منه که بلند بلند بيان میشه و واقعا نوشتههام رو از جنسی نمیدونستم که ارزش نظر دادن داشته باشن! يعني کمتر شده تو وبلاگم يک بحث عقلانی رو با همه شرايطی که مثلا يک مقاله بايد داشته باشه مطرح کنم يا اينکه بخوام در مورد چيزی حکمی صادر کنم که بعد نظرخواهی رو باز بذارم که اون حکمی که صادر کردم نقد بشه! نوشتههام بيشتر از روی احساسم بوده و پايه و اساس درستی نداشته و واقعا احساس میکنم نيازی به نظر ديگران در مورد اين احساسها که شايد زود گذر هم باشه و چند روز ديگه تغيير کنن نيست. اما خيلي موقع ها هم به اين مساله شک کرده ام! اما برای مطلبهام تو کاپوچينو يا وبلاگ انگليسیام هميشه امکان نظر گذاشتن رو باز میذاشتم، چون نوع مطلبهايی که در اون دو جا مینوشتم با مطالب خورشيدخانوم کمی فرق میکرد. اما در مورد مطلب رای دادن به معين، اصلا اون مطلب به خاطر نظر خواهی نوشته شد. کاملا در مورد موضع خودم شک و ترديد داشتم. اگر نظرخواهی رو باز نمیذاشتم، مطلبم در حد يه تبليغات ضعيف براي معين میشد. اما من واقعا احتياج داشتم بدونم شعور جمعی در اين باره چه نظری داره. البته نتيجه خیلی خوبی هم گرفتم که باز هم وسوسه شدم برای يکی از مطلبهای جديدم کامنت گذاشتم! فکر کنم منم بايد یه خورده برای خودم، رو آسيب شناسی وبلاگ و نظر خواهی تجديد نظر کنم!
من بخش نظرخواهی را قلب يک وبلاگ میدانم و وبلاگ بدون بخش نظرخواهی را به خيابان يک طرفه تشبيه میکنم، البته صلاح مملکت خويش خسروان دانند و اما در مورد آن ياداشت معين بدون تعارف بگويم من احساس کردم داريد برای ايشان تبليغ میکنيد آيا چنين انگيزهای نداشتید؟ نه، من انگيزه تبليغ برای معين نداشتم، اما تبليغ اينکه در مورد انتخابات حرف زده شه بله. من احساس میکردم وبلاگها در مورد انتخابات خيلی کم مینویسن، و اين مساله برام مهم بود. توی مطلبم هم نوشته بودم نظرم ممکنه هر لحظه عوض شه. و خب به تمام یاداشتهای مخالف و موافق هم لينک داده بودم. اصولا اعتقادم اين بود که حالا که کانديداها هم به اينترنت رو آوردن، چرا نبايد ما نظراتمون رو بگيم، و از خواستههامون حرف بزنيم؟ و خب من مطالبات و ايدهالها و خواستههام رو هم گفته بودم که ظاهرا خيلی ديده نشد بود!
صنم میخواستم البته اگر دوست داری در مورد آن عکست که حسين درخشان در فتو بلاگش با آن تيتر جنجالی گذاشته بود بپرسم اصلا جريان چی بود؟ نمیدونم واقعا چه جوری در مورد اين مساله توضيح بدم که خودش جنجال اضافه درست نکنه. حسين اون عکس رو با اجازه خودم گذاشت تو فتو بلاگش. من ديگه از ايران خارج شده بودم و ترسی نداشتم از اينکه عکسی از من منتشر بشه و اتفاقا چون اين عکس خيلی شبيه خودم بود و فقط کمی چشمهام چپ و چوله افتاده بود قبول کردم. اما در انتخاب تيتر حسين که میخواست بگه من يه شخصيت تقريبا مشهور ايرانی هستم هيچ نقشی نداشتم. اصولا واژه سلبريتی بيشتر براي افراد مشهور تو حوزه سرگرمی به کار میره و خوب سلبريتیها معمولا خوشگل هستن! من اگه ادعای سلبريتی بودن داشتم، يک عکس زيبای روتوشکاری شده به حسين میدادم، اما قضايا به نحوی پيش رفت که بعضیها فکر کردن من خودم باورم شده سلبريتی هستم و حتا يک کاميونيتی در اورکات درست کردن به اسم سلبريتی ايرانی که من رو مسخره کنن و اون عکس کذايی رو هم به عنوان عکس کاميونيتی گذاشتن! البته من تونستم کسی که کاميونيتی رو درست کرده بود پيدا کنم و باهاش چت کنم و بهش توضيح بدم که من در انتخاب اون تيتر هيچ نقشی نداشتم و هوا برم نداشته که فکر کنم خدا نکرده من يک سلبريتی هستم! و خوشبختانه اون هم توضيحات من رو قبول کرد و اون کامينويتی رو بست. يکی از دلايلی که گاهي بين صنم دولتشاهی و خورشيد خانوم فرق میذارم اصلا همين چيزهاست. کسی که در مورد شخصيت من هيچ چی نمیدونه و فقط برشی از شخصيت من رو از طريق وبلاگم میخونه، گاهی اونقدر دچار سوءتفاهم میشه که من شوکه میشم! و فکر میکنم اگه میشد با اون آدم میرفتم به کافهای و با هم قهوهای میخورديم و کمی گپ میزديم، شايد خيلي از سوءتفاهمها برطرف میشد که خوب بخشی از اين شايد بر میگرده به برخی تفاوتهای دنيای مجازی و واقعی.
آیا تو بين دنيای مجازی و دنيای باصطلاح واقعی تفاوت قائلی؟ تا حدودی تفاوت قائل هستم. اما گاهی هم اين دو تا دنيا اونقدر با هم مرتبط میشن که نمیشه تفاوتی قائل بود. آدمها در دنيای واقعی (که شايد اصلا اين واژه واقعي هم نام درستی براش نباشه) ماسکهای مختلفی به چهرههاشون میزنن، اما خيلی از اين ماسکها رو در دنيای مجازی (يا بهتر باشه بگيم همون اينترنت) برمیدارن، اما در عينحالهم ماسکهای جديدتری به چهرهاشون میذارن. خلاصه شايد هيچوقت نفهميم واقعيت کدومه، ولی خوب به هر حال خيلی موقع ها تفاوت ها محسوسه. آدمي که مثلا خيلی خجالتيه، ممکنه در اينترنت به خاطر اينکه فقط بايد بنويسه و کسی نمیبينتش، خجالتی نباشه و جنبه ديگهای از خودش رو نشون بده. از اونطرف هم کسی میتونه باشه که در دنيای واقعی شخصيت برجستهای داره، اما در بکار بردن واژهها و انتقال مفاهيم مشکل داره و نتونه تو نوشتن شخصيت برجسته خودش رو نشون بده و کلا يک تصوير متفاوت رو تو اينترنت از خودش نشون بده. فکر میکنم به همين دليل هم خيلی موقع ها سوء تفاهمهای زيادی پيش میياد تو اينترنت. خيلی موقعها بر اساس برشی از شخصيت يه آدم تو دنيای اينترنت قضاوتهايی در مورد کل شخصيت اون آدم میکنيم که ممکنه اصلا درست نباشه. با تمام این حرفها در همين دنيای مجازی، بارها شده که بر اساس همون بخشی که از يک آدم تو اينترنت ديدم باهاش دوست شدم و بعد که در دنيای خارج از اينترنت هم ديدمش متوجه شدم که انتخابم درست بوده. خلاصه که تو همين دنيای مجازی هم اونقدر دوستهای خوب و واقعی پيدا کردم که گاهی اوقات فکر میکنم اين دنيای مجازی از دنيای واقعی هم میتونه واقعی تر باشه!
فکر نمیکنی اگر بلاگرها با نام واقعی خودشان بنويسند مجبور نمیشوند از ماسک استفاده کنند و اینکه میخواهم نظرت را هم در مورد مستعار نويسی بدانم؟ خب در مورد ماسک که اتفاقا من نظرم برعکس شماست! يعنی فکر میکنم بلاگری که با نام خودش مینويسه هم ماسکهای اجتماعیای رو که هميشه همراهش داره وارد وبلاگش میکنه، و هم بعضی وقتها از ماسکهای دنيای مجازی استفاده میکنه. در مورد مستعار نويسی؛ قبل از هرچيز فکر میکنم اصلا نمیتونيم بگيم کدوم درسته. به نظر من اين يک انتخاب صددرصد شخصيه برای نويسنده وبلاگ. اما موضوع اينه که اون بلاگری هم که با اسم مستعار مینويسه، بعد از مدتی دارای يک هويت وبلاگی میشه که اون هويت به نظر من ديگه مستعار نيست و آشکاره. اصولا بهنظر من هويت به اسم خيلی بستگی نداره. مثلا وبلاگیرو میخونم که با اسم و فامیل مینويسه و در جايیکه زندگی میکنه هم شايد به اون اسم میشناسنش، اما اون آدم به خاطر مسائل سياسی با اسم واقعی خودش نمینويسه و اون اسم و فاميل مستعاره! اما من وبلاگش رو يکي از با هويتترين وبلاگها میدونم چون میدونم اين آدم پيش زمينه و خط فکریاش چيه. چنین بلاگرهایی اگه با اسم واقعی خودشون بنويسن قطعا اون هويت وبلاگی سابق رو که مدتها زمان برده تا بدست آوردن از دست میدن، چون مجبور میشن خودشون رو سانسور کنن و جور ديگهای بنويسن تا هويت جديد جای هويت قبلي رو بگيره. مثلا وبلاگ زيتون. قطعا او اگه با اسم واقعیاش بنويسه، ديگه نمیتونه مطالب تند و تيز انتقادیاش رو بنويسه، مگر اينکه هوس زندان و هزار تا اتفاق بدتر از زندان رو به جون بخره (که من به شخصه فکر میکنم وبلاگ تا اين درجه ارزش نداره، چون يک وبلاگ به تنهايی يک سلاح سياسی نيست و نمیتونه بشريت رو نجات بده که نويسندهاش خودش رو فدای اين راه بکنه!) اما مثلا وبلاگ زيتون با وجود اينکه اسمش رو نمیدونم برای من هويت خاص خودش رو داره. البته اين تنها يک مثال بود. حرف اصليم اينه که اون چيزی که هويت يک وبلاگ رو میسازه نامش نيست، بلکه مطالب اون وبلاگه که به مرور زمان هويت اون وبلاگ رو می سازه.
آخرين پرسشم کمی خصوصیاست و اگر دوست نداری میتوانی پاسخ ندهی. تو از طريق وبلاگت ازدواج کردی بقول معروف یک ازدواج وبلاگی! اگر میخواهی حرفش را بزنی بفرما؟ درسته، من با آقای همسر از طريق وبلاگم آشنا شدم. ظاهرا آقای همسر از طريق يکی از فاميل هاشون با وبلاگ من آشنا شده بود و مدت يک سال هم وبلاگ من رو میخوند. در طول اين يک سال به من يک بار ايميل زده بود که درباره يکی از یاداشتهام يه نظری بده. زمستون سال ۸۱ آقای همسر اومد ايران که شايد با يکی از آشناهاشون ازدواج کنه که البته اين اتفاق نيفتاد. به من ايميلی زد که اومده ايران و من هم فقط بهش گفتم خوش اومدی! همون موقعها قرار بود که مراسم وبلاگهای برتر ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات برگزار شه که منهم يکی از کانديداهای منتخب هيات داوران بودم. ظاهرا آقای همسر خبر جلسه رو تو سايت ايران امروز میخونه و میآد به محل جلسه که شاید منو ببينه و خب وقتی وارد جلسه شدم بطور خیلی اتفاقی رفتم دو تا صندلي اونورتر آقای همسر نشستم، بدون اينکه اصلا همديگه رو بشناسيم. البته آخر جلسه من رو شناخت و با هم حرف زديم و اون ديدار جرقه آشنايی من و اون شد و البته واضحه که اون موقع هيچکدوم فکر نمیکرديم که ممکنه يه روزی گوشامون دراز شه و باهم ازدواج کنيم! برای همين نمیدونم اين اصطلاح ازدواج وبلاگی تا چه حد درست باشه. در مورد من، بله، وبلاگ باعث شد که ما همدیگه رو برای بار اول بشناسيم. ولی ادامه آشنايیها شخصی بود و به وبلاگ ربطی نداشت، امکان داشت ما مثلا تو يک مهمونی با هم آشنا میشدیم.
صنم خسته نباشی باز هم ممنونم. من هم ممنونم که پر حرفی هام رو تحمل کردين! اميدوارم که تو اين کار جالبی که شروع کردين (مصاحبه ها) موفق باشين.
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 05:43 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
LINK
| TrackBack 40 | Comment 88
|
|
|
|
پيامهاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:
|
نويسنده: شهلا |
Friday, May 27, 2005 ساعت 10:51 |
اسد خان جان درود بر تو
ببینم من همون روز اول اینجا پیام نوشتم که!!!!!!!
هر چی گشتم پیداش نکردم چرا )):
من خورشید خانم را پیش از اینکه از ایران بره با نوشته اش آشنایی داشتم و از توی بلاگ ( زنان ) پیداش کرده بودم و به تمام دوستانم نیز معرفیش می کردم.
سال پیش هم وقتی از ایران خارج شده مصاحبه اش و عکسش را در بی بی سی گوش کردم و دیدم.
آقا این حساسیتت به کباب، به دیگران نیز سرایت کرده .
تا درودی دگر بدرود. |
URL:
http://www.21mehr.com
|
نويسنده: دختر همسايه |
Friday, May 27, 2005 ساعت 08:59 |
خورشيد خانم آفتاب کن....
لطفا به توک پا بيا...وبلاگ من..... باهات کلی حرف دارم.....از حرفات کیف کردم اما بیا نظر منو هم بدون....
اسد عزیز مثل همیشه عالی بود......و هر روز عالیتر میشه.......خسته نباشی.... |
URL:
http://dokhtarehamsaye.blogsky.com/
|
نويسنده: يک دختر ايرانی |
Friday, May 27, 2005 ساعت 08:14 |
آخيييييييييييی
چه مصاحبه خوبی بود . من و ياد قديمها انداخت |
URL:
http://persiangirl.blogspot.com
|
نويسنده: ليدا آيلار |
Friday, May 27, 2005 ساعت 06:41 |
خيلي وقتها ميشه كه آدم با يه نفر زندگي مي كنه...با خوشيهاش شاد ميشه، با غمهاش مغموم ميشه و به دغدغه هاش اهميت ميده، بدون اينكه خود اون شخص خبردار بشه...خيلي وقته كه وبلاگ خورشيد خانم را مي خونم و بارها از صراحت صنم عزيز لذت بردم.اما هيچ وقت نه ايميلي زدم نه هيچ ردپايي به جا گذاشتم. مثل خواننده اي كه با شخصيت محوري يه داستان نفس مي كشه بدون اينكه اون شخصيت يا خالقش خبردار بشه...وقتي شما اين ابتكار جالب را به خرج داديد و باب مصاحبه را در وبلاگستان باز كرديد منتظر يه همچين مصاحبه اي بودم.ديگه حالا بي انصافي دونستم اگه نيام و به شما وصنم عزيز خسته نباشيدي نگم.ممنون./جاري باشيد. |
URL:
http://weblog.zendehrood.com/atashkadeh
|
نويسنده: mehdi |
Friday, May 27, 2005 ساعت 06:28 |
کاش عکس ايشون رو هم تو مصاحبه می ذاشتيد ، من بيشتر از يک ساله مطالبشون رو می خونم و خيلی دوست دارم تصويرشون رو هم ببينم. :) |
نويسنده: فرزانه بابایی |
Friday, May 27, 2005 ساعت 01:17 |
در میان اینهمه کامنت وادم های معروف اسد خان اگه پیام ببینه شانسی برا خودش /ولی باید بگم مصاحبتون جذاب بود ولی اگر بدونید این روزها من چه درد دلی از این وبلاگ نویسی دارم وچه بحرانهایی انوقت باورتون می شه با اسم خودت بی اسم خودت زن یا مرد /دنیا برای ما ادمها پر از سوئ برداشته |
URL:
http://www.bdel.persianblog.com
|
نويسنده: دختر همسايه |
Friday, May 27, 2005 ساعت 01:04 |
اسد خان عزيز...من ميخواستم متن جديدم رو در مورد انتخاب بنا به درخواست شما بفرستم ولی مشکل اينه که PDF ندارم و با ابن mail من هم نميشه چون format عوض ميشه.....ميشه خودتون زحمت بکشيد و متن رو copi -paste کنيد.....واقعا ممنون :-) |
URL:
http://dokhtarehamsaye.blogsky.com/
|
نويسنده: دخو |
Thursday, May 26, 2005 ساعت 11:51 |
اسد گرامی من نظرم را به طور کامل در اينجا گفته ام
http://khanesh.blogspot.com/2005/05/blog-post_22.html#111677978508161954
ممنون.ای ميل من هم همين است که ميبينيد |
URL:
http://khanesh.blogspot.com
|
نويسنده: آرتميس |
Thursday, May 26, 2005 ساعت 10:00 |
سلام عمو اسد / اين گفتگو هم جالب بود / ولی اين که زنان بايد هميشه دقت کنند کم کم خسته کننده می شود / من امروز تصميم گرفته بودم که وبلاگم را تعطيل کنم چون در پست قبلی شعری نوشتم که خيلی ها تعبيری ضد اخلاقی کردند / و اگر اين آرتميس از اينی که هست مخفی تر می ماند ديگر هر حرفش را موضوع خانوادگی نمی کردند/ و انقدر دلم گرفت که خواستم ديگر ننويسم / ولی باز هم گفتم زود تصميم نگيرم / هيج جا راحت نيستی حتی در وبلاگ خودت حتی با نامی غير اصلی |
URL:
http://www.rahro53.persianblog.com
|
نويسنده: FP |
Thursday, May 26, 2005 ساعت 09:07 |
سلام . متاسفانه اکانت مزخرف من باعث شد در ارسال پينگ اين مشکل پيش بياد و هيچ قصدی در کار نبوده دوست خوب . مدام پيغام ارور می داد اما انگار پينگ ها را می فرستاد .
اميدوارم ببخشيد . |
URL:
http://firstprint.blogspot.com
|
نويسنده: محمد |
Thursday, May 26, 2005 ساعت 07:12 |
چه چهره دوست داشتنی دارن اين خورشيد خانوم. ميگم صادق بيا ما خودمون از خودمون مصاحبه کنيم تا دچار افسردگی نشديم ( دی ). |
URL:
http://www.sarzamineajayeb.com
|
نويسنده: علی اکبر کرمانی نژاد |
Thursday, May 26, 2005 ساعت 04:05 |
سلام دوست . ممنونم . |
URL:
http://kermanialiakbar.blogspot.com
|
نويسنده: احسان |
Thursday, May 26, 2005 ساعت 01:47 |
سلام.... بازم از اين مصاحبه ها انجام بدين |
URL:
http://www.harzehgard.persianblog.com
|
نويسنده: دختر كولي |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 12:26 |
از خوندن مصاحبههاتون لذت میبرم |
URL:
http://koli.blogdrive.com
|
نويسنده: زیتا |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 12:20 |
سلام.من هم با خورشيد خانوم موافق هستم.يعنی نظر واقعی اين جامعه کوچک و بگفته شما وبلاگشهر را به نظر حساب شده و سانسور شده(که کاملن درک ميکنم)ترجيح ميدهم. |
URL:
http://ertebatbamihan.persianblog.com
|
نويسنده: لاله |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 08:26 |
البته اينم بگم که اين دليل نمی شه من خورشيد خانوم رو دوست نداشته باشم.مهربونيش رو يکجا خوب بهم ثابت کرده |
URL:
http://www.roselale.net
|
نويسنده: لاله |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 08:17 |
هميشه از کسانی مثل صنم عصبی می شم نمی دونم چرا فکر می کنم رابطه مستقيمی بين امکانات و رفاه و پيشرفت براشون وجود داشته که برا خيلی ها وجود نداره |
URL:
http://www.roselaleh.net
|
نويسنده: س.ی |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 08:03 |
سلام اسد جان. از فلک الافلاک یک میل اکسپرس داری!! راستی در مورد این مطلب نگفته بودم خوانده شد و همه چیز خیلی به جا بود. لطفا با آقای زهری بیشتر پیرامون مجهول الهویه نویسی مستعار نویسی و هرز نویسی در پیامگیر صحبت کنید. موفق باشید. |
URL:
http://www.giliran.blogfa.com
|
نويسنده: سورئاليست |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 07:48 |
خوب يکی بيايد با ما هم مصاحبه کند!! !!!( چشمک) |
URL:
http://PersianSurrealist.blogspot.com
|
نويسنده: عزيز ميبدی Aziz Meybodi |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 03:48 |
۳لام
حالتان؟ احوالتان؟ دماغتان؟
اميدوارم که خوب بوده باشيد و همچنان شاد باشيد
از مصاحبه های عالی شما کمال تشکر را دارم
خوشحالم که شما با خورشيد خانم هم مصاحبه کرديد به اميد ادامه اين کار و ثبت تمامی حرفهای زده شده
من هم تقريبا همزمان با خورشيد خانم و همين طور ندا خانم دارای نگاره شدم من در اینترنت گردش می کردم که به نگاره خورشید خانم برخورد کردم و بعد من نیز نگاره را در پرشین بلاگ ساخته و بعد همچنان تا اکنون
امیدوارم که بتوانم هر چند کم حضور در اینترنت داشته باشم
باز هم مر۳۰
۳۰ یو
نای۳
۳پا۳ |
URL:
http://WwW.Nasab.BlogSpot.com/
|
نويسنده: مسعود |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 03:17 |
سلام به شما و سلام به خورشيد خانم ..
به نظر من يکی از علتهای موفقيت صنم خانوم همين شيوا و صريح نوشتن هست، تو اين مصاحبه هم خيلی راحت صحبت ميکنه .. یعنی زیاد درگیر قالب خاصی نیست!
مصاحبه با بلاگر ها از اون کارهای بکره ..مرسی وسپاس |
نويسنده: سعيد |
Wednesday, May 25, 2005 ساعت 01:32 |
سلام.نظرم در باره انتخابات رو تو وبلاگم نوشتم.خوشحال ميشم بخونيد و نظرتونو بگيد. |
URL:
http://worldinmyview.persianblog.com/
|
نويسنده: آوات |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 12:44 |
سوالای خوبی مطرح میشه، و اين خيلی خوبه |
URL:
http://www.awathiva.persianblog.com/
|
نويسنده: نرگس |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 10:41 |
۲بار خوندمش گفتگوی خوبی بود....شخصيت صنم عزيز با نوشته هاش همخونی داره ولی خودش دوست داشتنيتره...از زحمت شما ممنونيم. |
URL:
http://www.sharabenoor.blogspot.com/
|
نويسنده: نوشا |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 09:53 |
سلام. واي ي ي چه كار خوبي كردين كه عكس صنم رو گذاشتين. من توي كامنتدوني شما وقتي با پرستو مصاحبه كرده بودين يه كامنت ديدم كه با اصرار فراوان گفته بود كه خيلي از بلاگرهاي فمينيست زشت اند!!!( مثالهاش هم صنم و شيده و ..بودن) و دلم خنك شد كه دروغش رو شد با عكسي كه از صنم گذاشتين. در ضمن حس فضولي من هم ديگه تحريك نمي شه!!
LOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOL |
URL:
http://www.nooshaafarin.persianblog.com
|
نويسنده: يلدا |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 06:15 |
مصاحبه بسيار قشنگي بود. موفق باشيد. ضمناً خورشيد خانوم هر روز وبلاگ قشنگتو ميخونم. |
URL:
http://-
|
نويسنده: تيلا |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 04:39 |
اسد جان شرمنده درستش کردم . اما اين کامپيوتر من يه کم الان قاط زده هر کار می کنيم به وبلاگ بيلی و من لينک بدم کار نميکنه فقط کلمه وبلاگ ميکنه دارم تلاش ميکنم درستش کنم تا آن وقت ببخشيد .ولی ميگم من و بيلی قشنگتر و روانتر هست :) |
نويسنده: سلام |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 02:52 |
سلام
مرسی از مصاحبه عالیتون! در ضمن من خبر کاملا جدیدی شنیده ام که خیلی در تصمیم گیری برای شرکت در انتخابات کمکم کرد. من در شیراز زندگی و تحصیل می کنم، تا چندی پیش به بهانه انتخاب بین بد و بدتر دکتر معین در نظرم بود ولی توجیهات یکی از دوستان تصمیم من را برای شرکت نکردن در انتخابات تقویت کرد:
۱- جناب دکتر معین در کابینه رفسنجانی بوده و حالا هم با شرایط زمان خود را به آقای خاتمی چسبانده.
۲- در انقلاب فرهنگی دکتر معین با عنوان سمت ریاست دانشگاه شیراز نامه هایی خطاب به اساتید با تیتر {اطیعوا ا... و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم} نوشته و اخراجی آنان را ابلاغ می فرمودند!!!! به حدی عمل ایشان شور بود که اکثر این اساتید توانستند با اعتراض به مقامات بالاتر به سر کار خود برگردند. سرکار خانم دکتر نیرزاده (استاد فیزیولوزی) و همسر ایشان مرحوم دکتر اجتهادی استاد فارماکولوزی و... بودند. حال شما نهایت ملون بودن یک فرد را به مرور زمان بنگرید و خود تصمیم بگیرید. |
نويسنده: ورگ |
Tuesday, May 24, 2005 ساعت 01:02 |
من به هيچ وجه خودم رو خواننده دائمي وبلاگت محسوب نميكنم. اما نميدونم چرا يكي دو ماهيه كه تا به خودم ميام، ميبينم توي وبلاگ «من و بيلي» هستم و دارم يكي از يادداشتهات رو ميخونم! اي بابا!!! چرا همچين ميشه؟ خسته نباشي و موفق باشي. كلي با اين مصاحبههات حال ميكنم. اميدوارم ديگه اين طرفا پيدام نشه. ياحق |
URL:
http://varg.blogspot.com
|
نويسنده: يک پنجره |
Monday, May 23, 2005 ساعت 12:02 |
ممنون. پرسش های هوشمندانه و جوابهای هوشمندانه. این یعنی یک مصاحبه عالی! و بعدش هم زنده شدن احساس خوبی که حرفها و نوشته های صنم در من می آفریند (چه از زبان خورشید خانوم باشد و چه نه). |
URL:
http://yekpanjere2.persianblog.com
|
نويسنده: مریم فرخ نیا |
Monday, May 23, 2005 ساعت 10:39 |
سلام ...قبل از هر تعريف و تمجيدی لازم است بگويم اين اقدام شما ( مصاحبه با وبلاگ نويسان معروف) واقعا قابل تمجيد است .چرا که تجربه ها و احساسات و انديشه های اين دوستان ناديده را بسيار راحت و ارزان در اختيار مان قرار می دهيد .گفتگو با خورشيد خانوم هم برای من به شخصه سرشار بود از نکته هايی ظريف و قابل تا مل و ارزومی کنم همواره سربلندباشيد و کامتان هماره شيرين! |
URL:
http://zolalparast.parsiblog.com
|
نويسنده: نازخاتون |
Monday, May 23, 2005 ساعت 10:15 |
سلام اسد عزيز. ديشب خودت و بيلي و خوابگرد و فرناز و بقيه ي مهمون من بوديد:) مطالبت رو کامل سيو کرده بودم و آي با دل سير و با دقت خوندم و گاهي هم سر بعضي از جملات حسابي به فکر فرو رفتم. بازم ممنون از سخاوتت، فکر و ايده ي خوبت و مطالب ارزنده. ممنون ازهمه ي مصاحبه شوندگان. موفق باشي دوست عزيز! |
URL:
http://nazkhatoon.blogspot.com
|
نويسنده: شادان |
Monday, May 23, 2005 ساعت 09:48 |
ممنون که با خورشيد خانوم مصاحبه کردين. دختر خيلی نازيه. از همونا که آدم دوست داره باهاشون رفيق باشه. |
URL:
http://koodakedaroon.blogspot.com
|
نويسنده: Anonymous |
Monday, May 23, 2005 ساعت 07:40 |
THANX FOR THIS INTERVIEW,COULD YOU ALSO DO ONE WITH ZEITOON,THAT WEBLOG IS ONE OF MY FAVORATES,IT WOULD BE GREAT IF THAT BE THE NEXT |
نويسنده: سفر شب |
Monday, May 23, 2005 ساعت 07:00 |
در مورد مستعار نوبسی اظهار نظر زيبايی بود.ا
سدخان نه خسته! |
URL:
http://sefreshab.blogfa.com
|
نويسنده: آرمین گیله مرد |
Monday, May 23, 2005 ساعت 05:14 |
سلام ... از همان اول همش اسم خورشید خانم را میخواندم اما نمیدانم جرا که فقط یکبار و ان هم درمورد انتخابات نوشت بهش سر زدم ...یعنی میدانم چرا سر زدم اما نمیدانم چرا قبلا سر نزدم ؛-) ... خیلی خوب هم جوابت را در مورد ماسک داد ... |
URL:
http://gilehmard.blogspot.com
|
نويسنده: ثابت |
Monday, May 23, 2005 ساعت 04:43 |
طبق معمول مثل همه مصاحبه ها بسیار جالب وخواندنی بود مخصوصا از این دختر خانم خوش سیما
موفق باشید |
نويسنده: زهرا |
Monday, May 23, 2005 ساعت 04:32 |
يکی از صميمی ترين مصاحبه هايی بود که خوندم. صنم يکی از خوش قلب ترين آدمهاييه که من توی زندگيم شناختم. هيچ وقت يادم نميره که من فقط يکبار بهش ايميل زده بودم و باهاش درددل کرده بودم، ولی وقتی توی جلسه وبلاگ نويسهای زن همديگه رو ديديم، تقريبا نيم ساعت با من صحبت کرد و تجربياتش رو بهم منتقل کرد.
اسد جان ممنونم بابت اين مصاحبه واقعا توپ :) |
URL:
http://zahra-hb.com
|
نويسنده: بي تا |
Monday, May 23, 2005 ساعت 03:40 |
خورشيد خانوم و آقای علی محمدی ممنون از مصاحبه خوبتون.اولين باگر زنی که شناختم خورسيد خانوم بود .وبلاگش از بهترين و صميمي ترين وبلاگهاست.اميدوارم هميشه همينطور بمونه |
URL:
http://khanumhanna.blogspot.com
|
نويسنده: لکنت |
Monday, May 23, 2005 ساعت 03:22 |
سلام. چرا همهاش سياسی؟ مثل همه چيز تو ايران. نه؟ |
URL:
http://sadjad2357.persianblog.com
|
نويسنده: آفتاب |
Monday, May 23, 2005 ساعت 02:18 |
مرسی از این گفتگوی قشنگ! چقدر خوشحال شدم که دیدم نویسنده وبلاگ محبوبم کیه! بیشتر از 2 سال است که نوشته های خورشید خانمی را می خوانم و من هم فکر می کنم از یک مقطعی حرفهایش کلی تر شدند. البته از ارزش و جذابیت اونها کم نشده. متشکرم از این انتخاب. |
نويسنده: هولدن کالفيلد |
Monday, May 23, 2005 ساعت 02:07 |
من هم يه زمانی به خورشيد خانم یه ايميل زدم و جواب هم گرفتم که هنوز دارمش. گرچه اون منظور منو نگرفته بود ولی چون ماههای اول وبلاگ نویسی بود بعنوان شیء(؟!) تاریخی نگهش داشتم. در واقع در مورد يکی از مطالب وبلاگش بود که درش نوشته بود زمان دبيرستان کتابهای غیر درسی رو يواشکی و با گذاشتن لای يه کتاب ديگه می خونده. يعنی همون کاری که من هم از ترس تشرهای خونواده می کردم! و اينکه يه نفر ديگه هم همين کارو می کرده برام جالب بود. |
نويسنده: شادان |
Monday, May 23, 2005 ساعت 01:03 |
ممنون از راهنمايی شما. گرچه اختيار وبلاگ من با کودک درون است اما اون آدم بزرگای خوب رو زود تشخيص ميده. من نظر جنابعالی رو اعمال کردم. اميد وارم خوب شده باشه |
URL:
http://koodakedaroon.blogspot.com
|
نويسنده: ali |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 12:31 |
قسمتی از نوشتهها آورده شده...
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-530657
گفتوگو با اولين بلاگر زن ايراني در وبلاگ بيليومن
انتهای پيام D: |
URL:
http://www.alotfi.com
|
نويسنده: پرستو |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 10:30 |
خیلی ممنون اولین بار مصاحبتون با خانم پرستو دوکوهکی رو خوندم از اون موقع منتظر این مصاحبه بودم .مصاحبه ی خیلی خوبی بود من صنم و خیلی دوست دارم و دو سال ونیم میشه که وبلاگشو میخونم و همیشه دوست داشتم صنم و ببینم :) ولی قبل از این مصاحبه توارکات پیداش کردم بهر هال خیلی دوسش دارم و احساس نزدیکی باهاش میکنم (متشکرم آقای علیمحمدی). |
نويسنده: مانی |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 10:18 |
اتفاقا هم خوشگلی و هم معروف. |
نويسنده: ويولت |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 10:03 |
سلام به شما و صنم عزیز
خیلی مصاحبه دل نشینی بود ممنون.من وبلاگ رو با وبلاگ صنم و زیتون و هاله برای اولین بار شناختم |
URL:
http://violet.special.ir
|
نويسنده: سامان |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 09:27 |
نوستالژناک شديم با اين مصاحبه D: |
URL:
http://jaddeh.blogspot.com
|
نويسنده: شبح |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 09:06 |
اسد عزيز!
از اين که با اين مصاحبه مرا به سالهای دور و روزهايی که هنوز وبلاگستان دنيای کوچکی بود با آدمهای معدود بردی تشکر میکنم. آنوقتها اينجا روستای کوچکی بود با آدمهای شناخته شده و معدود به همين دليل بحث مجازی و اسم مستعار و اين حرفها معنی نداشت. ما هم ديگر را میشناختيم در حالی که با نام مستعار مینوشتيم. حالا تبديل شده است به شهر بزرگ و بیدروپيکری که حتا وقتی با نامهای حقيقی هم مینويسيم باز هم را نمیشناسيم. به هر حال حرفهای صنم عزيز در مورد مستعارنويسی کاملا درست است و من اگر میخواستم نظرم را بگويم در صورتی که به شيوایی خورشيد خانم قادر به بيان نظرم بودم کلمه به کلمه همينها را میگفتم.
چيزی که برای من در رابطه با خورشيد خانم مهمه اين موضوعه که در تمام اين سالها (چه زود شد سالها) سر مسايل مختلف با هم اختلاف عقيده داشتيم اما هرگز اين اختلافها موجب نشده که رابطهی کليمون خدشهدار بشه. شايد دليلش اين باشه که اينقدر به هم نزديک نشديم که از هم دور بشيم!
از نظر من هوشمندانهترين پاسخی که داده شده بود در اين مصاحبه اين قسمت بود:
"فکر نمیکنی اگر بلاگرها با نام واقعی خودشان بنويسند مجبور نمیشوند از ماسک استفاده کنند و اینکه میخواهم نظرت را هم در مورد مستعار نويسی بدانم؟
خب در مورد ماسک که اتفاقا من نظرم برعکس شماست! يعنی فکر میکنم بلاگری که با نام خودش مینويسه هم ماسکهای اجتماعیای رو که هميشه همراهش داره وارد وبلاگش میکنه، و هم بعضی وقتها از ماسکهای دنيای مجازی استفاده میکنه."
به هر حال مصاحبهی دلنشينی بود با حسي نوستالوژيک. از طرفين متشکرم. |
URL:
http://www.shabah.ir
|
نويسنده: مهدی |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 08:28 |
اینترستینگ! |
URL:
http://lifepath.persianblog.com
|
نويسنده: رضا |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 08:12 |
سلام اقای علیمحمدی
خسته نباشید میگم بهتون
این مصاحبه رو خیلی دوست دارم چون خیلی برام جالب بود با خورشید خانوم بیشتر اشنا بشم
دستتون درد نکنه |
URL:
http://meandyou.blogfa.com
|
نويسنده: هاله |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 07:56 |
اسد جان، مثل همیشه عالی. همیشه همینرو میگم ولی خوب وقتی همیشه عالیه فقط میشه همین رو گفت دیگه. راهاش اینه که گاهی کارهای متوسط ارائه بدی این وسط!
صنم جان، در مورد مستعارنویسی با تو همعقیده هستم. اونکه با نام مستعار یا حتی بینام مینویسه و کامنت میگذاره مشکل من یکی نیست. مشکل گندم نمایان جوفروش است و بس. با کسی که وانمود به چنین بودن میکند ولی در واقع چنان است چه باید کرد؟
از طرفی به قول مهشید به چه دلیل فکر میکنیم دنیای مجازی باید با دنیای واقعی تفاوتی داشته باشه؟ مگر تو دنیای واقعی آدمهای اینچنینی نداریم؟
چه قدر سر درددلام باز شد.
بیلی رو ببوس از طرف من اسد جان. :) |
URL:
http://mithras.org
|
نويسنده: پرنيان |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 07:34 |
مصاحبهي خيلي خوبي بود. مرسي. |
URL:
http://parnevesht.blogspot.com
|
نويسنده: DizzyRocker |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 06:56 |
اره من هم فکر میکنم اينکه وبلاگ های پر بازديد خواه ناخواه بايد در مورد يک چيزهايی دکمه بزنن تا مورد حمله قرار نگيرن خیلی به جو بلاگی صدمه میزنه.... ممنون بابت زحمتی که برای مصاحبه ها می کشید...یا حق بر دود |
URL:
http://dizzyrocker.com
|
نويسنده: زیتون |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 06:44 |
وای... بعداز تلاش فراوان و صدبار ارور دادن بالاخره تونستم اينجا رو باز کنم و بخونم. آونم آنلاين:) صورتحساب تلفنو میفرستم برای صنم..
خورشيد خانم شخصيتيه که من از همون روز اول دوستش داشتم. صادق و صميمی و رک.
خیلی از جواباش حرف دل من هم هست.
چهرهشم خیلی خیلی شیرینه. عین حرفاش:) اگه اینجا بود یا من اونجا بودم یه ماچ گندهی آبدار(تفی) ازش میکردم.
اسد جان خسته نباشی! واقعا ممنون.
اگه بتونی ندا رو هم پیدا کنی برای مصاحبه٬ عالی میشه. |
URL:
http://z8un.com
|
نويسنده: ملودي |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 05:39 |
آقاي عليمحمدي عزيز واقعا مصاحبه جالبي بود و خيلي ممنون ..من كلي لذت بردم چون صنم يكي از بلاگرها خيلي خوب و موردعلاقه من است موفق باشيد |
URL:
http://www.melodyirani.persianblog.com
|
نويسنده: شقايق |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 05:38 |
من هم به اين نوشته لينک دادم. |
URL:
http://www.baharesepid.blogfa.com
|
نويسنده: مهتاب |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 05:28 |
از اون مصاحبه هاي خيلي روان و صميمي بود...... |
URL:
http://moonlightlady.blogsky.com
|
نويسنده: داريوش کبير |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 05:14 |
مصاحبه جالبی بود.واقعا ارزش خوندن داشت. |
URL:
http://dariushkabir.com
|
نويسنده: مهسا |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 05:02 |
مرسی از ترتيب دادن اين مصاحبه .. من اول با وبلاگ ندا آشنا شدم و از اون طريق با خورشيد خانم ..هميشه از نوشتن و خود رو بيان کردنش خوشم ميومد |
URL:
http://salad.persianblog.com
|
نويسنده: افرا |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 04:52 |
من هميشه برای صنم احترام خاصی قايل بودم الان بيشتر.مرسی اقای علی محمدی. |
URL:
http://afranevesht.blogspot.com
|
نويسنده: سعید |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 02:44 |
بازم سلام/ ادرس درج نشده بود ناچار برگشتم. |
URL:
http://rangink.blogspot.com
|
نويسنده: سعید |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 02:37 |
سلام/ دست مریزاد/ هم به اسد خان و هم خورشید خانم... به نظرم خورشید خانم هویتی واقعی و برتر از اون مشخصاتیه که در شناسنامه درج شده و بعضی ها فقط برای رضای خدا؟؟ به دنبال اون مشخصات هستن. من خودم در جنگ جهانی دوم سه تا از اونها رو دیدم که به روش سوئیسی - بدون ریسک- مطلب می نوشتن و با همدیگه داد میزدن: برای جنگ با نازی بیا بریم اسم بازی. و هی به سربازای روسی ایراد میگرفتن که چرا به اسم واقعی نمی جنگند. بالاخره هم نفهمیدیم این اسما رو واسه متحدین بردن یا متفقین؟ دروغ نمیگم ... تا قبر... ا...ا...ا |
URL:
http://
|
نويسنده: آشيل |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 02:10 |
اسد گرامی سلام و ممنون . گفنگوی بی شيله پيله ای بود .راحت و خودمانی .. با تشکر خورشید خانوم شاد باشيد |
URL:
http://achilles.blogfa.com
|
نويسنده: حميد / ميداف |
Sunday, May 22, 2005 ساعت 01:00 |
اسد جان اين مصاحبه را تاکنون دوبارخوانده ام از گپ خودمانی و پرمغزتان لذت بردم ومثل هميشه بردانستنی هايم افزوده شد. دست هردوی شما دردنکنه. خيلی خوشحالم که ميبينم کامنت ها بسيارمتين هستند. ياد آوری هايی که چند بارکردی مثمر ثمر واقع شده است.
لابد بيلی تدارک زناشويی می بيند که اين بار درمصاحبه شرکت نداشته. يا شايد هم زن گرفته وسرش خيلی شلوغ است وتو از ما پنهان می کنی ! |
URL:
http://midaf.blogfa.com
|
نويسنده: رهايی |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 12:58 |
اسد عزیز ممنون از انتخاب همیشه خوبت.
يادم مياد يه بار كه تو دانشكده وبلاگ خورشيد خانوم رو باز كرده بوديم پستهاي خورشيد همه تو حال و هواي پريدن و خواستگاری و شرح ماوقع بود.اونقده ريز و دقیق شده بوديم تو نوشتهها و بيتابيهاي خورشيد و حرص خوردناش كه وقتي چند تا از اقايون كلاس با تعجب اومدن بالا سرمون كه ببينن قضيه از كجا اب ميخوره عينهو خروس جنگي وبلاگو ول كرديم و همچين چسبيديم به يقهها و محكوم كردن همديگه كه مسئول سايت اومد و رسمن انداختمون بيرون از اونجا...البته اون بحث بدنی ما بعدن مدنی شد و افتاد تو کانال خودش. اما اینا رو گفتم که بگم خورشيد راحت و صميمي مينويسه و از همه مهمتر تاثیرگذار. جوری که من هنوزم از خوندن اون تيكه هاي خصوصي كه الان ديگه خواهي نخواهي تحت شعاع رندگيه مشتركشه لذت ميبرم. |
URL:
http://www.rahayee.blogfa.com/
|
نويسنده: دخو |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 12:51 |
بريده ای از اين گفتگو در قسمت حديث ديگران وبلاگ دخو ضبط شد. خسته نباشيد |
URL:
http://khanesh.blogspot.com
|
نويسنده: مریم |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 11:09 |
خورشیدخانوم یکی از اولین وبلاگهایی بود که شناختم و یکی از معدود وبلاگهایی که همیشه میخوندم. نیمهی گمشدهی خورشید انگار جزئی از وجودم بود. از نوشتههای راحت و صمیمیش لذت میبردم و با خوندنش سعی میکردم من هم نیمههای گمشدهامو، همهی زنهای وجودمو، باور کنم. ولی اون صمیمیت دیگه نیست. گم شده. اوایل فکر میکردم بهخاطر مهاجرته. و حالا خودش گفته که به خاطر واقعی شدن شخصیت مجازیشه که محدود میشه. خیلی وقته وبلاگشو نخوندم. وقتی صفحهاش باز میشه دلم میگیره. از وقتی قالبش عوض شد، تهموندههای اون حس آشنا هم پرید. دلم میخواست باز هم بیپروا مینوشت. ولی میدونم که نمیشه و به نظرش احترام میذارم و سعی میکنم درک کنم.
این مصاحبه همهی اون حس شیرین رو تو وجودم دوباره بیدار کرد. برای شما و خورشید عزیز آرزوی موفقیت میکنم. |
URL:
http://tardeed.blogspot.com
|
نويسنده: جسد |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 11:04 |
سلام
خیلی کار قشنگی میکنید
امیدوارم موفق باشید |
URL:
http://jasad.blogfa.com/
|
نويسنده: rohan |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 09:49 |
سلام. خيلی دوست داشتم صنم رو ببينم. مرسی از اين مصاحبه. اما انقدر که روی مسائل زنان تمرکز کرديد. جدا ادم کم کم از اين دنيای مجازی می ترسه. که ترسناک هم هست. اما تمرکز کردن زياد روی مساله ی زنان در اينترنت داره زنها و مردها رو تو اين دنيا هم از هم جدا ميکنه. يعنی تو مصاحبه ها تا عکس يک زن می بينم. تو ذهنم يه چيزی فلش می زنه که اين زنه و يه سری سوالات به خصوص رو انتظار دارم پرسيده باشيد. |
URL:
http://rohanlife.blogspot.com
|
نويسنده: بانوی باران |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 09:39 |
نه الان ديدم که درست فرستادم.........با آرزوی موفقيت |
URL:
http://pouyehm.blogfa.com/
|
نويسنده: بانوی باران |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 09:38 |
ا اسد من خیلی تلاش کردم که از تراک بک برای لینک مطلب شما استفاده ولی فکر نکنم درست انجام داده باشم |
URL:
http://pouyehm.blogfa.com/
|
نويسنده: بانوی باران |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 09:21 |
واييييييييی دستتون درد نکنه هميشه يکی از آرزوهام اين بود که در مورد نويسنده وبلاگ خورشيد خانم بدونم در حقيقت اولين وبلاگی که من باهاش آشنا شدم خورشيد خانم بود ..................در مورد آدرس ديگه روم نشد بهتون خبر بدم هرچند که اين بار آخر تقصير من نبود...
|
URL:
http://pouyehm.blogfa.com
|
نويسنده: علیرضا مجاهدی |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 08:58 |
سلام
خیلی خوشحال شدم که این وبلاگ رو دیدم. فوری لینکتان دادم تا همیشه دم دست من و خوانندگانم باشید.
کار بسیار جالبی است و اینطوری خیلی خوب با نویسنده های وبلاگها آشنا میشیم.
موفق باشید و کامروا |
URL:
http://weblog.mojahedi.ir
|
نويسنده: نی لبک |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 08:56 |
اسد عزيز ممنون.از ديدن خورشيد خانم احساس خوبی به من دست داد .نکته ای که برايم جالب است يکدست و همخوان بودن مصاحبه صنم عزيز با سبک نوشته ها و حتی قیافه اش هست. به نظر من شیوه عاری از غامض سازی های معمول ٬ و طرح دغدغه های سیاسی ٬دغدغه های زن بودن و دغدغه های اجتماعی خورشید خانم وبلاگ وی را به آئینه (نه تمام نما بل که درست نما) خودش بدل کرده است.همین بسیار با ارزش است.آرزوی موفقيت برای ایشون دارم. |
URL:
http://neylabak1.blogspot.com
|
نويسنده: امشاسپندان |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 08:53 |
خسته نباشيد آقای عليمحمدی عزيز! وبلاگ خورشيد خانوم از صميمی ترين وبلاگ ها است و خود صنم انسان بسيار نازنين و دوست داشتنی. در مورد خود سانسوری زنان در اين فضا يا صنم کاملن موافقم. يک عدد بوس گنده هم برای صنم(بوسسسسسس) |
URL:
http://www.farnaaz.com
|
نويسنده: فواد |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 08:38 |
باز هم عالي بود مصاحبه خوب و جامعي بود باش و بازهم مصاحبه بكن. راستي تو اين مصاحبه بيلي كجا بود؟ |
URL:
http://tfun.caspianblog.com
|
نويسنده: صالح |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 08:25 |
چقدر شاهکاره اینجا. بهتون لینک دادم که مطالبتوتن رو از دست ندم . به این مصاحبه جذاب هم همینطور |
URL:
http://weblog.salehoffline.com
|
نويسنده: روزبه |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 08:10 |
گفتگوی صمیمی بود این گفتگو رو از بقیه خیلی بیشتر دوست دارم |
URL:
http://ROOZBEH.NET/GOFTARENIK
|
نويسنده: ملا حسنی |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 07:36 |
اسد جون
عجب کار خیری میکنی که ما رو با چهره نویسنده های وبلاگ ها آشنا میکنی. بارک الله.
از حرف های صنم خانوم هم اون قسمتش که در رابطه با شکل گیری هویت وبلاگ ها بود بیشترخوشم اومد. |
URL:
http://mollah.blogspot.com
|
نويسنده: فواد |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 07:11 |
راستی لینک من اشتباهی نوشته شده بود منم لینک دادم. |
URL:
http://2fun.caspianblog.com
|
نويسنده: گوشزد |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 07:11 |
خسته نباشي اسد عزيز و صنم نازنين!
از ديدار مجدد صنم عزيز (بعد از عكسش در وبلاگ هودر) خوشحال شدم.
اين مجادله دايم اسد عزيز در باب مستعار نويسي البته سبب نخواهد شد كه ما از پرده در آييم و خود را گوشت دم توپ كنيم!!
و البته صداي هر هر و كر كر خنده دوستان را همزمان بشنويم.!
و اما از شوخي گذشته آرزوي موفقيت براي هر دوي شما و تداوم مصاحبه هاي خواندني اسد را دارم!
راستي براي بيلي زن گرفتي؟ |
URL:
http://gooshzad.persianblog.com
|
نويسنده: deyar |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 06:34 |
///لام ... خسته نباشی |
نويسنده: عبدالقادر بلوچ |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 06:04 |
با درود به اسد و صنم نازنین. وبلاگ خوب خورشید خانم را دنبال می کنم و خوشحالی ام را از دیدن صنم پنهان نمی کنم. حتم دارم چه موافق پنهان شدن باشیم چه مخالف، وقتی تیزی دندانهای جهل را حس کنیم به صورت غریضی برای محافظت از خود اقدام می کنیم. |
URL:
http://balouch.blogspot.com
|
نويسنده: اهری |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 05:22 |
راحت ترين و ساده ترين مصاحبه تان بود . منظورم از سادگی٬ بی آلايش و محاوره ای بودنش هست . /یک مصاحبه صمیمی /هر دو خسته نباشين . |
URL:
http://ahari.blogfa.com
|
نويسنده: مهرداد |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 04:05 |
سلام بر صنم و اسد عزیز!
با خورشیدخانم در بسیاری از موارد موافق هستم. از جمله، مستعارنویسی که خب نمیدونم اسد جان چه گیری دادی به این قضیه، بالامجان خواب و خوراکما را بریدهایها!
راستاش مستعار نویسی هم بده و هم خوب! یعنی از یک طرف احساس میکنی در عین حال که وبلاگات انعکاسی از خودت است، دچار دوگانهگی شدهای و به هر حال دو رو شدهای و از طرف دیگر دوست نداری به خاطر وبلاگات اذیت و سانسور شوی. در حالی که خود مستعارنویسی عین خودسانسوری است. مگر نه اینکه با مستعارنویسی شخصیت و هویتات را سانسور میکنی! با این حال همین است که...
و البته با مریم هم موافقم. صمیمیت در نوشتههای خورشیدخانم از بین رفته. و اگر خورشیدخانم هم مستعارنویس بود چنین نمیشد. گاس هم من در اشتباهم؟!! کسی چه میداند؟!!!
حالا اینکه گفتم حمل بر تعیین تکلیف نباشدها! فقط درددل است!
راستی اسد عزیز من هنوز هم بلد نیستم از این تراکبک استفاده کنم! کمکام میکنی؟!! |
URL:
http://mohagh.blogspot.com
|
نويسنده: نسرین |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 02:59 |
سلام.خسته نباشید و واقعا دست مریزاد.دروغ نگفته باشم،این گفتگو را بیشتر از مصاحبه های قبل به دلم نشست. |
URL:
http://meinexile.blogspot.com
|
نويسنده: سميرا |
Saturday, May 21, 2005 ساعت 01:52 |
سلام! مرسی! هم به شما و هم صنم!.. مصاحبه خوشگلی بود! |
URL:
http://samira5.persianblog.com
|
|
Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by
1saeed.com.
|
|

آگهی
|