
منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ نصیری فوتو
ممنونم از اين که دعوتم را برای اين گفتگو پذيرفتی؟
من هم از تو ممنونم و برام جالب بود که به من اين پيشنهاد رو دادی چون فکر میکنم با همه کسانی که قبلا گفتگو کردی همه معروف بودند و وبلاگهاشون پربيننده و هيچکدام هم تو کار عکاسي نبودند.
حق با توست این اولین گفتگوی من با یک عکاس است. اگر موافقی کمی از خودت بگو؟
من منصور نصیری متولد ۲۷ خرداد ۱۳۵۶ در کرمان و تحصيلاتم را در رشته رياضی کاربردی، گرايش کاربرد رياضيات در کامپيوتر در کرمان انجام دادم. از سال ۱۳۷۲ با دوربين زنيط روسی که هفت هزار و پانصد تومان، مثلا برای خواهرم خريده بودم عکاسی رو شروع کردم، در حقيقت دوربين را با پول خودش خریده بودم و فقط اسما به نام او بود و رسما و هميشه دست من بود! بخاطر دارم تو دبيرستان هم هميشه زير کاپشن يا توی کيفم بود. در کرمان اصولا هيچ امکان ویژهای برای کارهای فرهنگي و هنری به طور جدی وجود نداشت و ندارد، به همينخاطر از همان زمان به فکر افتادم هر طور شده راهی تهران شوم. رشته اول دانشگاه را هم مهندسی پرواز زده بودم که عاشقش بودم، حتا بيشتر از رياضيات و قبول هم شدم اما در گزينش سفت و سخت آن موقع به خاطر بحثی که با آقای گزينش کننده توی دانشکده تکنولوژی هواپيمایی کشوری کردم، برای نشستن توی کاک پيت هواپيما رد صلاحيت شدم! بعد از دانشگاه يکی دو سالی در امارات مشغول کار کامپيوتر بودم و بعدش هم مدتی رفتم کرمان تا اين که يک موقعيت کاری خوب در کابل به من پيشنهاد شد و رفتم آنجا. در کابل با موسسه «آينا» که رضا دقتی بنيانگذارش بود همکاری کوتاهی داشتم و قرار بود ادامه پيدا کند که به خاطر درگذشت پدر، همه چيز بهم خورد و به ايران برگشتم. در حال حاضر هم حدود ۹ ماه هست که تهرانم. فکر کنم خيلي روده درازي کردم!
موسسه آينا کارش در افغانستان چه بود؟ و اگر موافق باشی آقای رضا دقتی بنیانگذار این موسسه را هم به خوانندگانی که ممکن است او را نشناسند معرفی کن؟
این موسسه که نام کاملش، موسسه فرهنگی ـ مطبوعاتی آينا ( همان آينهی خودمان) هست در کابل توسط رضا دقتی یکی از معروفترین عکاسان جهان که اندکی بعد از انقلاب ايران را ترک کرد بنيان نهاده شد. در آينا چندين نشريه مختلف چاپ و منتشر میشود، روزنامه و هفته نامههايی در باره زنان تا مجلهای به نام«پرواز» که ویژه کودکان است. در کنار اين نوع فعالیتها به تعدادی از جوانهای افغان روزنامه نگاری و عکاسی آموزش داده میشود و استادانی هم از اروپا و آمريکا به آينا میآمدند و به کودکان افغان آموزش میدادند که بیشتر بصورت رایگان بود. و اما در مورد رضا دقتی، اگر کسانی علاقهمند به شناخت بیشتر او هستند میتوانند به سايت نشنالجئوگرافيک و یا سايت خودش مراجعه کنند. من سالها کارهای رضا را دنبال میکردم و گاهی برایش عکسهایم را از طریق ایميل میفرستادم و خیلی دلم میخواست روزی برای دیدنش به پاریس بروم که خوشبختانه همینجا بغل گوشم و در کابل ملاقاتش کردم. عکس معروف او از سماع زنی سرخ پوش در استانبول، بر جلد یکی از شماره های مجله نشنال جئوگرافیک، مرا تا قونيه کشاند. افسوس میخورم که نشد بيشتردر کابل بمانم و بيشتر بیاموزم و تجربه کسب کنم. در عین حال آنجا توانستم عکاسها و اديتورهای بزرگی را هم که از سراسر دنيا برای پوشش دادن به مسايل افغانستان میآمدند ببینم و در حقيقت مثل این بود که در یک کلاس درس بینظیر شرکت داشتم. ضمن آنکه افغانستان را هم تا حدودی شناختم و دوستان افغان زيادی درآنجا پيدا کردم که هنوز هم با هم ازطريق ايميل و نامه در ارتباطيم.
با مطبوعات هم همکاری میکنی؟
الان دو جور با مطبوعات کار میکنم يکی مقالههایی که گهگاه در باره عکاسی ترجمه میکنم يا خودم مینويسم و هرازگاهی چاپ میشوند و يکی هم عکاسی برای روزنامه اقبال و اخيرا فصلنامه بخارا است. کار در اقبال از طريق دوستانی که آنجا کار میکردند پيشنهاد شد و قرار براین بود که کل مسووليت و کارهای عکس روزنامه با من باشد. خب منهم که اصولا عاشق روزنامه هستم و تو عکاسی هم علاقه اصليم فوتوژورناليسم است با کمال ميل پذيرفتم اما متاسفانه در عمل به خاطر نبودن امکاناتی که درخواست کرده بودم و همينطور نگاه تزئيني و غیر حرفهای که در بعضی بخشهای اين روزنامه، به عکس هست نتوانستم آن طور که باید کار کنم و خودم هم راضی نیستم. برای کیفیت بهتر، برنامههای زيادی داشتم وقصد داشتم از کارهای همه در روزنامه استفاده کنم بدون هيچ انحصارو باندبازی.
چون فعاليتم در اقبال ارضایم نمیکرد تصميم گرفتم بروم سراغ مجلههای فرهنگی که فضای سياسی هم ندارند، يک چيز ديگری هم که عاشقشم عکاسی از اهل هنر و فرهنگ هست این بود که به علی دهباشی سردبیر بخارا زنگ زدم و قراری گذاشتیم. جالب این که من مجله بخارا را در کتابخانهی نُقلی اما پربار بخش عکس موسسه آينا تو کابل ديده بودم و هيچ سابقه آشنایی قبلی بين من و دهباشی نبود. رفتم به دفتر مجله که عکسش را هم يک بار گذاشتم تو وبلاگم و تو آرشيو هست. دهباشی با لطف تمام همان روز ازمن خواست تا از دکتر جلال ستاری- که خيلی دوستش دارم و کتابهایش را تو دورهی دانشجويی در کرمان خوانده بودم- برای شمارهی بعدی بخارا عکاسی کنم بعد هم قرار شد از عزت الله فولادوند برایش عکس بگیرم، که همين روزها بايد سراغش بروم. برخورد دهباشی توی فضای بستهای که حاکم بر بعضی جاهاست برایم خيلی جالب بود.
چه مدتی است وبلاگ یا در واقع فوتوبلاگ راه انداختهای؟
اولین فوتوبلاگم سه سال پیش با نام «عکس و عکاس» راه اندازی شد و من اول، عکسهایی را از اينجا و آنجا پيدا میکردم و کنار هم میگذاشتم طوری که اينها کنار هم يک مجموعه میشد و حرف خاصی داشت يادم هست که حتا يکبار به «دان هلر» عکاس معروف آمريکايی ايميل زدم که آقا من چند تا از عکسهای شما را تو وبلاگم کنار هم گذاشتهام میخواهم بپرسم اولا آيا اجازه دارم و ثانيا نظرت چيست؟ متن پاسخش بايد توی آرشيو « عکس و عکاس»باشد. گفت:« لينک سايتم را زيرشان بگذار» و اضافه کرد خودم تا بحال هيچ وقت اينطوری ودر کنار هم به عکسهايم نگاه نکرده بودم و خلاصه از اين کار خوشش آمد، بعدها مقالاتم را آنجا میگذاشتم چون متن اصلیشان با تعداد کمتری عکس در روزنامه چاپ میشد يا امکان چاپ بعضی از عکسها در کنار مقاله در روزنامه وجود نداشت، یعنی اسلامش لنگ میزد. وبلاگ فعلی را هم نزدیک یکسال و دوماهی می شود با نام «نصیری فوتو» راه انداختهام.
«عکس و عکاس» باعث شد دوستان زیادی پیدا کنم که آشنایی و دوستی با آنها بسیار برایم مغتنم و باارزش بود و هست.
عکسهایی که گرفتهای و دیدهام بهنظرم اینطور میرسد که سعی داری دنیای کودکان را ثبت کنی و به نوعی در مرکز نگاه دوربین تو هستند مثلا آن کار «کودکان افغان» چرا؟
درست فهميدی من عاشق عکاسی از بچهها هستم اصلا دنيای کودکان را دوست دارم، خيلی راحت با آنها ارتباط برقرار میکنم، آنها برای من موجودات خيلی جدی هستند ونه حاشیهای! و دوستشان دارم. در افغانستان کودکان موجودات فراموش شده جامعه هستند تو باور میکنی در ادبیات محاورهای، افغانها چیزی بهنام «دختربچه» وجود ندارد پسربچه را «بچه» خطاب میکنند و اگر لازم باشد تا دختر کوچکی را صدا بزنند به او می گویند «هو» آن کارها هم که تو نام بردی همان کودکان فراموش شده هستند. البته در جامعه خودمان هم این نقص هست و من قصد ندارم آن جا را سیاه جلوه دهم. فرهنگ آنها و ما ریشههای مشترک بسیاری دارد. با اینحال خودم از آن عکسها زیاد راضی نیستم فقط وقتی دیدم خود افغانها در سایت و وبلاگهایشان بهآنها لینک دادهاند و انگار از این عکسها خوششان آمده و با آنها ارتباط برقرار کردهاند، کمی راضی شدم.
عکسهایی هم که از زلزله بم گرفتهای «از آن بم که زيرشد» باز هم کودکان در مرکزند و بزرگترها در حاشيه؟
اشارهات درست است آنجا هم مخصوصا روزهای اول کسی به فکر بچهها نبود بویژه بچههای زنده و بازمانده، همه دعوایشان میکردند و سرشان جیغ میکشیدند که توی دست و پای دیگران وول نخورند! کسی به آنها توجه نمی کرد، انگار اضافه بودند برحسب اتفاق با يک گروه کره اي به نام «JTS: «Join together society
به آنجا رفتم، مثلا نقش مترجم و راهنمایشان را هم بازی میکردم. اينها هم دست برقضا برای امدادرسانی به کودکان بازمانده و زنان آمده بودند و کلی پتو، جلیقه، کاپشن و جورابهای رنگ و وارنگ بچهگانه بین بچهها پخش کردند. حالا این را هم بگویم که وقتی از طریق مشهد وارد ایران شده بودند- یکی از پایگاههای اصلیشان در کابل است- در گمرک مشهد بهشان گیر داده بودند که بابت این لباسها باید عوارض گمرکی پرداخت کنید تا اجازه ترخیص بدهیم. به هر حال لحظههای تلخ و شیرین زیادی با این گروه کرهای و کودکان بمی پشت سر گذاشتیم.
لحظههایی که از چهرهی اين کودکان ثبت کردهای با اينکه غم و رنجشان را نشان میدهی، من اميد بفردا را هم در نگاهشان میبينم يا دستِکم برداشت من اينطور است آيا خودت هم خواستهای اين حس و پیام را منتقل کنی؟
اگر اين را ديدهای و برداشت کردهای که من به هدفم رسيدهام. میدانی من توی بم حتا از يک مرده هم عکس نگرفتم نه اينکه بخواهم اين کار را زير سوال ببرم ، اصلا! اين کار را عکاسان خبری انجام دادهاند و بايد هم اين صحنهها ثبت شود اما من دلم میخواست بيشتر بسراغ زندهها و بویژه بچه ها بروم... نمیدانم عکسهای «زرند» را ديدهای؟
بله دیدهام.
آن پسربچه و زخم بدی که روی پايش بود...يا آن دختری که زير چادر با پدرش زندگی میکرد. با همه سختی ها و فراموشی زلزله زرند به خاطر نوروز و سال نو، زندگی آن جا ادامه داشت.
در عکسهای « ماهان» و «کوبه» به اشيای بیجان پرداختهای و در « تانگو» به طبيعت! تجربهای جدید؟ یا دنبال چیز دیگری میگردی؟
دلم نمیخواهد توی عکاسی خودم را محدود کنم و چون همچنان در حال يادگرفتن و تجربه هستم دوست دارم گاهی از طبيعت و به خصوص برخي جزئيات و اشيا مثل همان کوبهها- که مجموعه اصلیاش خيلی زيادتر از اين تعدادی است که در سایتم گذاشتهام -عکاسی کنم. درضمن عکسهای کوبه مورد توجه یک مجله معماری داخلی چینی قرار گرفت و با من تماس گرفتند و طبق سفارش آنها تعدادی عکس کوبه و جزییات در و پنجره های ایرانی گرفتم و برایشان فرستادم. به هرحال این عکسها هنوز راضیام نمیکند و سیاه مشقهایی است برای یادگرفتن بهتر. میدانی، بر خلاف تصور خیلیها عکاسی یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.
این که تو بخشی از واقعیت و تصویری را که دیگران هم میبینند انتخاب کنی و از طریق نشان دادن آن به بقیه آنها را به فضای کلی آن واقعیت و تصویر ببری و کارت را در عین رعایت مسائل فنی، زیبا و هنرمندانه انجام دهی وبه ورطه تقلید و تکرار هم نیفتی، کار بسیار سختی است که هر کسی از عهدهاش بر نمیآید.
پس هنوز در حال تجربهای؟
تا زمانیکه سبک و شکل اصلی را که دوست دارم در عکاسی پیدا کنم، به اين جور تجربهها هم میپردازم. البته عکسهایی که در سایتم هست خیلی کم است و بیشتر هم قدیمی است باید در اولین فرصت بعضی عکسها را حذف و اضافه و طراحی گالریها را هم عوض کنم.
منصور من فوتو بلاگ خيلی از عکاسها را ديدهام که بازدید کنندگان کمی دارند، اين طور احساس میکنم شما خودتان را در وبلاگشهر ايزوله کردهايد آيا علت خاصی دارد؟
ببين عکس مثل متن نيست که بشود به راحتي و پیدرپی نوع با کيفيتش را توليد یا حتی Copy & Paste
کرد، هزينه و وقت و حس و حال میخواهد، از طرفی جامعه ما کشش چندانی به تصوير ندارد و هنوز حتا در بین اهل مطبوعات و فرهنگ هم عکس را تزئينی و نوع خوبش را همين چيزهايی میدانند که اغلب توی ايميلها دست به دست میچرخد اين يک طرف قضيه، طرف ديگر ايناست که خيلی از ماها سايت و وبلاگ و فوتوبلاگمان را جدی نمیگيريم و عکسهای تکراری و يکنواخت يا فوقش همان عکسهایی را که برای جاهای ديگر تهيه کردهايم توی آنها میگذاريم طبيعی است وقتی ما خودمان را جدی نمیگیریم، مخاطب هم وبلاگ ما را جدی نخواهد گرفت. در مورد اینکه ما خود را ايزوله کردهايم، این را قبول ندارم اتفاقا خيلی وقتها توی وبلاگهای ما عکس همين بچههای بلاگر را میشود ديد که نشان میدهد خودمان را از آنها جدا نمیکنيم و اصلا دليلی هم ندارد که اين جوري باشد یک چیز دیگر هم اضافه کنم که نباید سرعت کند اينترنت ایران را از نظر دور داشت، بازشدن صفحه يک فوتوبلاگ معادل بازشدن چند وبلاگ معمولی وقت میبرد البته اين را هم با مراجعه به کانتر فوتوبلاگها میشود فهميد که بعضی وقتها در يک روز حدود دو هزار يا بيشتر بازديد کننده داشته اند، مثلا روزی که خودم اولين عکسهای حادثه انفجار تانکر در نصرت آباد را گذاشتم همين تعداد بازديد کننده داشت.
بهر حال این واقعیت را باید پذیرفت که اگر قرار باشد از کارهای شما بيشتر ديدن کنند ارتباط دوطرفه و تبليغ هم لازم است؟
خيلی از بچهها عکسهایشان در مطبوعات، خبرگزاریها و حتا مجلات و نشريات معتبر خارجیو سايتهای متعدد کار میشود شايد اين دسته از بچهها اينطور احساس کنند که نيازی به حضور فعال در اینجا را ندارند - که البته به نظر من اين درست نيست- اما بعضي از بچهها که خيلی امکان نمايش کارهایشان را در اين جور جاها ندارند اتفاقا از اين جور تبادل لينکها خيلی هم استقبال میکنند. ولی کلا عکاسی به نظر من چيزی نيست که آدم بتواند صرفا با تکيه به اين چيزها در آن مطرح شود من اين طور فکر میکنم که بيشتر تلاش و وقت خيلی از بچههای عکاس صرف خود عکس و عکاسی میشود.
باید توجه داشته باشی که شما با یک جمعیت ۷۰ هزار نفره در وبلاگشهر روبرو هستید که میتواند بیندگان دایمی کارهای شما باشند؟
کاملا و اگر اينطور نبود که اصلا کسی فوتوبلاگ ايجاد نمیکرد، اما خب در مقايسه با وبلاگها هنوز فوتوبلاگ ها بازديد کننده کمتری دارند.
اخيرا خيلی از بلاگرها در کنار وبلاگشان فوتو بلاگ هم راه انداختهاند نظرت در مورد اين فتو بلاگها و کيفيت کارهايی که در آنجا ارائه میشود چيست؟
خب همانطور که عکاسها گاهی مینويسند، نويسندهها هم گاهی عکس میگيرند و در فوتوبلاگ يا وبلاگشان میگذارند که اصلا هم قرار نيست يک اثر هنری و يا کادر و نور و ترکيببنديش بینقص و حرفهای باشد. بهنظرمن نبايد به اين جور فوتوبلاگهای جنبی و عکسهایش از ديد عکاسی نگاه کنيم. مثل اين میماند که بخواهيم عکسهای آلبومهای خانوادگی را نقد کنيم.
حالا که به اينجا رسيديم میخواهم نظرت را در مورد کيفيت عکسهایی که در وبلاگها گذاشته میشود بپرسم و اگر پیشنهادی داری بگو تا بتوانيم از تجربيات تو استفاده کنيم؟
ببين مشکل اصلی همچنان تزئينی بودن عکس برای خيلیهاست. با عکس گل و بلبل و نوزاد و گربه که همينطوری از در و ديوار بعضی وبلاگها میريزد کاری ندارم، اما وقتی توی يک وبلاگ در کنار يک مطلب قراراست عکسي هم استفاده شود، نبايد به آن عکس به عنوان يک عنصر تزئينی نگاه کنيم. عکسی را که برای مطلبی انتخاب میکنيم بايد کارکردی داشته باشد و برای آن هويت مستقل قائل بشویم. عکسی که کنار يک گفتگو کار میشود میتواند یک عکس تخت و پرسنلي از مصاحبه شونده باشد یا جنبه ديگری از آن شخص را نشان بدهد، مثالی برایت بزنم در دو هفته نامه الکترونیک «شرقیان» گفتگويی است با «حسن يوسفی اشکوری» که روحانی بوده و حالا خلع لباس شده. اين گفتگو اگر فقط با آن عکس دوم که يک پيانو را هم در کادر دارد، کار میشدچيزی کم نداشت عکسی که پيانو و تصویر دکترشريعتی را بر روی آن نشان میدهد به تنهايی يکعنصر مستقل و کامل محسوب میشود و ارزشی همپای متن دارد، بقيه عکسها اضافه و تزئينیاند و تنها برای خالی نبودن عریضه و پر کردن فضا به کار رفته است.
در مورد اندازه و کادر عکسها، فضا و سنگین شدن وبلاگ چی؟
ببين نمیشود يک نسخه کلی صادر کرد يک جاهايی لازم است که عکس بزرگ کار شود اما معمولا باید از کوچکترین اندازه و کمترین حجم برای عکس ها استفاده کرد. مهم حجم و کيفيت عکس است که بايد نسبتشان رعايت شود. يک وقتی که اوايل کاریک سايت خبری بود و يک عده از بچههای روزنامهنگار مطالب آن را تهيه میکردند مسووليت عکس به عهده من بود و از قبل برای هر خبر دو عکس کوچک و بزرگ در نظر گرفته شده بود يعنی مجبور بودم برای هر خبر دو عکس يکی به ابعاد هشتاددرشصت و ديگری صدوشصت در دويست تهيه کنم، اين کار انتخاب و اديت عکس را دشوارو تو را محدود میکند، اگر مدت بيشتری آنجا میماندم و سياستهای سايت تغيير نمیکرد حتما میخواستم که ابعاد عکس بزرگتر را به سه اندازه ديگر اضافه کنند يعنیامکان انتخاب عکس با ابعاد ديگر هم وجود داشته باشد.
حالا برگرديم به مطبوعات، کيفيت عکس و تصوير در روزنامه و مجلات ايرانی در چه وضعیاست؟
ما هنوز نشرياتی داريم که وقتی صفحههایشان را ورق میزنی يک جاهايی میبينی کنار مطلبی عکسی چاپ شده و زير آن درشت نوشته اند: «عکس تزئينی است!» اتفاقا نشرياتی هم هستند که توی تشکيلاتشان آدم باسواد و باتجربه هم کم نيست، فکر میکنم بيشتر به سهل انگاری بر میگردد وگرنه خودشان هم میدانند که اين کار درستی نيست مگر عکس« زرو زيور» است که تزئينی باشد! در بیشتر نشريات ما عکس به عنوان «چيزی که صفحه را پر میکند» مطرح است، اين تو هين به مخاطب و شعور اوست...
و به هنر عکاسی...
و مفهومش ایناست که، خواننده محترم! ما چون عکسی پيدا نکرديم که در تو واکنشی ايجاد کند به مطلبمان آب بستيم و يک عکس همين جوری هم گذاشتيم کنارش. البته خيلی جاها هست که نمیشود عکسش را کار کرد مثلا دادگاهی که دوربين را نگذاشتهاند تو برود، که توی آمريکا و اروپا هم نمونهاش زياد است. در چنین شرایطی بايد ازطراح کمک گرفت که آن هم جايش بدجوری توی مطبوعات ما خالیست. نه اينکه عکس بی ربطی از يک دادگاه نامربوط را بهچسبانند بغل مطلب، تازه موقع استفاده از عکسهای آرشيوی هم بايد زيرش نوشت : آرشيو، نه اينکه عکس تزئيني است! اسم و نام عکاس را هم که میدانی اوضاعش را انگار اين عکسها خود به خود گرفته میشوند. نام عکاس ساده ترين چيزی است که دل همه عکاسان ما از عدم درجش زير عکسهايشان خون است و صابون آن به تن همه خورده است تازه من از اينکه جلوی عکس صرفا نوشته شود عکس: خبرگزاري فلان، هم مخالفم. اين عکس را عکاسی برای آن خبرگزاری گرفته که دارای هويت است و حتما بايد اسمش قبل از خبر گزاری بيايد.
تو از بلاگرهای قديمی هستی، اگر بخواهی آن زمانی را که شروع کردی با امروز مقایسه کنی فضای وبلاگشهر را چگونه میبینی؟
فضای آن روزها جور ديگری بود البته فکر میکنم مختص وبلاگ هم نيست کلا به نظرم ماها خيلی عصبی شدهایم. تحمل هم و نظرات همديگر را نداريم متاسفانه بيشتر تخريب میبينيم و میشنويم تا نقد اصولی. و يک نوع بدبينی هم وجود دارد که احساس میکنم توی تاکسی و بقالی هم هست اين حس را خلاصه میکنم : « امروز ماعصبیتر شدهايم.»
از نظر کیفیت چی؟
من با اینکه خيلی توی اينترنت میگردم و اين از لينکهای گوشهی وبلاگم هم مشخص است، ولی زمان بسيار کمی از اين گردش به وبلاگخوانی اختصاص دارد، بنابراين فکر میکنم اطلاعاتم کافی نیست تا بتوانم در باره اش نظر بدهم. وبلاگهای با کيفيت هر چند گمنام وجود دارد ولی بيشتر سطحی نگری حاکم هست که خودش را نشان میدهد و خب نبايد زياد در اين مورد سخت گرفت.
بیلی هم چون تو عکاس هستی و برایش جالب است سوال دارد؟
بفرما بیلی جان
بيلی: آقا منصور سلام
سلام بيلی جان.
بيلی: من همراه بابام اين فوتو بلاگ تورو زير و رو کرديم، يه عکس از حيوونات توش نيست مخصوصا سگ چرا؟
اولا که من مخلص سگ جماعت هستم و لازم است به اطلاعت برسانم که چرا عزيز جان اگر خوب عکسها را يکبار ديگر نگاه کنی چندتا عکس جک و جانور میبينی! آن لابلاها. گذشته از اين عزيز جان اتفاقا عکاسی از حيوانات يک بخش عمدهای از کار و زندگی خيلی از ما را تشکيل میدهد تازه بعضی وقتها هم دقيقا آن روی سگ خيلیها رو نشان ملت میدهیم طوری که هيچ قلمی از پسش بر نمیآید.
بيلی: توی عکسهای افغانستان چیزی نديدم انگار گربه و سگی باقی نمونده؟
بيلی جان من قبل ازسفر به افغانستان شناخت درستی از افغانستان نداشتم. میدانی افغانستان واقعی با تصويری که ما به واسطه اخبار رسانهها تو ذهن داريم فرق دارد طبيعت زيبای آنجا واقعا دیدنی است جهت اطلاعت بگویم یک نوع نژاد خاص سگ دارد که بینظیر است، اما خب جای زیاد مناسبی برای سگ و گربههای ولگرد نيست چون مدت طولانی آدمهای زيادی بلا نسبت شما مثل سگ و گربه افتاده بودند به جان مردم خوب افغان که خوشبختانه کم کم دارد شرشان از سر مردم این سرزمین کم میشود.
بيلي: با اين حرفا که تو زدی بخاطر اون سگه هم شده بايد يه سفر برم افغانستان حالا خودت سگ داری؟
حتما برو، یک وقت دیدی بختت هم باز شد. درباره سوالت هم باید بگم، نه متاسفانه اما هميشه دوست داشتم یکی داشته باشم.
بيلی: خودم که زن گرفتم و بچه دارشدم یکی از تولههامو برات پست میکنم. دیگه سوالی ندارم، مرسی.
البته بیلی جان حواست به تنظیم خانواده هم باشه. بابت پست توله سگ هم خیلی ممنون اما من یک سوال دارم؟
بیلی: بفرما
شما که صاحبنظری بفرما بگو اين زندگی سگی که ميگن چيه؟
بيلي: اينو بايد از سگای داخل و پشت شهرداری تهرون بپرسی.
در هر حال فکر میکنم بعد از اين انتخابات ديگه از اونهاهم نتونم اين سوال رو بپرسم چون قراره وضع اينجا خيلی خيلی توپ بشه.
بيلي: پيشنهاد میکنم قبل از انتخابات برو افغانستان وگرنه بايد دوربينات را بکنی لونه گنجیشک.
اتفاقا اين دوربين رو تازه خريدم، اين ترم دانشگاهم رو هم حذف کردم- راستي يادم رفت بگم الان دارم مترجمي زبان هم مي خونم البته با سيستم ناپلئون بناپارت کبير!- و تا ۲۷خرداد که روز انتخابات و تولدم هم هست همين دورو برها هستم
منصور جان پیشاپیش تولدت را تبریک میگوییم و باز هم ممنون بخاطر اينکه ما دوتا را تحمل کردی.
ممنون، برای من که خيلي لذت بخش بود.