یادداشت‌های اسد علیمحمدی                                   My Danish Blog 

تنهایی

Saturday, December 1, 2007

 

با محمد نشسته‌ایم و داریم چهارمضراب شور لطفی را می‌زنیم. تلفن زنگ می‌زند. ونه‌سا، دختر زیبای دانمارکی است. مُدل است و از دوستداران پروپا قرص آقا بیلی! می‌گوید: « این هفته مرخصی دارد و اگر امکان دارد دلش می‌خواهد تمام هفته را با بیلی باشد.» قبلا هم بیلی را برده بود اما نه یکهفته! گفتم: «باشد». بلند می‌شوم و وسایل بیلی را آماده می‌کنم. ساک آبی رنگش، قلاده، ببر مورد علاقه‌اش که شبها با آن می‌خوابد(گوشهای ببر را کنده است) و خوردنی‌های که باید بعد از هر گردش روزانه میل کند. نیم‌ساعتی سه نفری انتظارمی‌کشیم. ونه‌سا، زنگ می‌زند. آن پایین منتظر است. می‌رویم پایین، باران، جنگل روبروی خانه‌ام را بشدت هاشور می‌زند. ونه‌سا با خنده به استقبال می‌آید و بیلی را در آغوش می‌کشد. هرسه حالا خیس شده‌ایم. ساعتی پیش محمد رفت. باران همچنان می‌بارد و من بی‌جهت دنبال چیزی می‌گردم. چقدر بدون بیلی احساس تنهایی می‌کنم.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 16:13 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 0 | Comment 12




گفتگو با محمد افراسیابی نویسنده وبلاگ «عمو اروند»

Sunday, December 9, 2007

 

 «من یک خاطره‌نویسم و خاطره‌نویس بیش از هر کسی، از خودش حرف می‌زند و می‌نویسد کی بوده است و چه کرده است.»

گفتگو با محمد افراسیابی نویسنده وبلاگ «عمو اروند»

 

از خودت برایمان بگو و اینکه چگونه با پدیده وبلاگ آشنا شدی و چه مدتی است که می‌نویسی؟

من یک خاطره نویسم و خاطره‌نویس بیش از هر کسی، از خودش حرف می‌زند و می‌نویسد کی بوده است و چه کرده است. روی این اصل من فکر می‌کنم به سوال تو در طول بلاگ‌نویسی‌ام جواب داده‌باشم ولی خب، باشد، بروی چشم!
در فروردین‌ماه ۱۳۱۸ در شهر همدان به دنیا آمدم، در یک خانواده‌ی شدیدا مذهبی. پدر حاکم مطلق خانه بود و حرفش چون کلام مُنزل و غیر قابل تغییر. سواد خواندن و نوشتن داشت، عربی را خوب می‌فهمید و صحبت می‌کرد. مادر بی‌سواد بود و سه خواهرانم نیز چون او بی‌سواد ماندند بدلیل زن بودنشان. پدر خودش به تعلیم آنان پرداخت، خواندن قرآن را به آنان آموخت مگر خواهر سومم که زیر بار نرفت و بی‌سواد ماند تا در بزرگ سالی که به کلاس بزرگسالان رفت و کوره سوادی آموخت.
از میان چهار فرزند خانواده، تنها من به حکم پسر بودنم، اجازه‌ی مدرسه رفتن یافتم. دوره‌ی ابتدائی را در دبستان علمی همدان به پایان بردم که مدرسه‌ای مذهبی بود، وابسته به انجمن‌های سراسری تعلیمات اسلامی یا چیزی شبیه به آن، درست عنوانش یادم نیست. دبستان علمی نه مدرسه‌ی خوبی بود نه معلمان خوبی داشت و نه هم دبستانی‌های خوبی. تنها یکی از معلمانش دیپلم بود و مابقی آموزگاران روزمزدی بودند که شاید ششم ابتدائی را هم نداشتند و با اصول آموزش و پرورش کلی بیگانه بودند. هم‌کلاسی‌ها یکی پس از دیگری به مدرسه‌ی دیگری رفتند به شکلی که در کلاس ششم، شش یا هفت نفر بیشتر نبودیم. و ازاین عده هم شاید بیش از دو نفرمان موفق به گرفتن دیپلم نشدیم.
دوره‌ی متوسطه را در دبیرستان پهلوی خواندم و سپس به دانشسرا رفتم که داستانش را در اینجا نوشته‌ام.
اول مهرماه ۱۳۳۷ به صورت رسمی و به عنوان آموزگار به استخدام اداره‌ی فرهنگ همدان در آمدم و راهی دهی‌ بنام «ینگجه» شدم که شش کیلومتری شمال همدان قرار دارد. دبستانش نوبنیاد بود. آقایی بنام «سیدجواد شاه‌طاهری» قبل از من به عنوان مدیر به آنجا اعزام شده بود. او مکتب‌دار سابق را که میرزا خلیل نام داشت، به کمک گرفته بود که هم نان او بریده نشود و هم از وقوع دسیسه‌های احتمالی او علیه مدرسه‌ی دولتی خودداری کرده باشد. از کلاس هشتم با دنیای کتاب آشنا شده بودم. اشتغال به آموزگاری و آشنایی با آموزگارانی کتاب‌خوان، دریچه‌ی دنیای تازه‌ گشوده شده برویم را وسعت بخشید. دنیای تازه متفاوت بود با آن‌چه پدر و اطرافیانش از آن صحبت می‌کردند، دنیای آگاهی بود و تفکر. لذا از همان ابتدای معلمی به مطالعه روی آوردم، کاری که در خانه‌ی ما اگر ممنوع نبود، معمول هم نبود. قصد ادامه‌ی تحصیلم هم نداشتم که می‌پنداشتم دانشگاه رفتن کار بیهوده‌ای‌است. دیپلم دانشسرا هم، کامل محسوب نمی‌شد و ارزش پنجم علمی را داشت. یعنی تو می‌توانستی ششم ریاضی، طبیعی یا ادبی شرکت کنی. من بدلیل متاثر بودن از افکار زنده‌یاد احمد کسروی، با ادبیات در افتاده بودم و تمام شعرا را بجز فردوسی منحط  می‌دانستم. امکان شرکت در کلاس‌ شبانه‌ی ریاضی را بدلیل سکونت در ده نداشتم.  پس از آشنائی با مکاتب دیگر باورم به گفته‌های کسروی سست و سست‌تر شد. پنج سال بعد، داوطلبانه موفق به گرفتن ششم ادبی شدم که نیازی به معلم و مدرسه نداشتم. بعد به تشویق و اصرار دوستم «حسین باختری» در کنکور شرکت کردم و وارد دانشکده‌ی حقوق تهران، رشته قضائی شدم. داستان به دادگستری نرفتنم را اینجا نوشته‌ام و هم چنین‌ دلیل بخشدار شدنم را نیز اینجا.
اما کی وبلاگ نویس شدم، دقیقا یادم نیست. اولین وبلاگم را با ترس و لرز و با استفاده از دستور العملی که حسین درخشان نوشته است، در پرشین بلاگ دایر کردم که پس از چندی، محو شد. پس تاریخش را نمی‌دانم. دومین وبلاگم، شاید دو سه ماهی بعد در ....درست کردم. کل داستان در این جا نوشته شده است.

 می‌دانی که اکثر نویسندگان وبلاگها جوان هستند و نسل ما کمتر حضور دارد. علتش را تو چه می‌بینی؟ آیا ما حرفی برای گفتن نداریم؟ یا با پدیده وبلاگ آشنا نیسنتد و یا اگر هم می‌شناسند با تحقیر به آن نگاه می‌کنند؟

نه، فکر نمی‌کنم که نه نسل من و نه نسل تو « زیرا تو ده پانزده سالی باید از من جوانتر باشی» حرفی برای گفتن نداشته باشند. نسل من، هم شاهد شکست نهضت ملی صنعت نفت بوده است به رهبری زنده‌یاد دکتر محمد مصدق و هم شاهد به بی‌راهه رفتن انقلاب ۲۲ بهمن. آن شکست و این به بی‌راهه کشیده شدن، نمی‌تواند بی‌دلیل و جهت باشد. هم نسلی‌های من برای بیان این شکست کارهای بسیاری کرده‌اند. داستان فیلم‌های دائی‌جان ناپلئون، شب نشینی در جهنم و .. یادت هست؟
ما روشنفکران به این‌گونه فیلم‌ها کم لطفی کرده و آنان را نمی‌پسندیدیم. شاید هم نمی‌فهمیدیم. ما بیشتر دنبال فیلم‌های روسی و بلوک شرق بودیم و چشم براه انقلاب سرخ. انقلاب و ایدئولوژی‌ای که هر چه از آن شنیده بودیم از زبان و قلم «خودی‌های‌شان» بود. انتقادهایی که از آن رژیم و انقلابش می‌شد را نظریه دشمن و امپریالیست ارزیابی می‌کردیم. حتا به نویسند‌گان و پژوهش‌گران با نامی که به نوعی در دستگاه دولتی بودند، روی خوش نشان نمی‌دادیم. همه را وابسته می‌انگاشتیم و خود وابسته به ایده‌ئولوژی‌ای بودیم که با آن آشنا نبودیم. آنان هم که از نزدیک لمسش کرده بودند، حقایق را وارونه جلوه می‌دادند. البته گناهی هم نداشتیم که هم، راه‌های رسیدن اطلاع بروی ما بسته بود و هم رهبری نهضت ملی ما، با کمک آمریکا‌ئی‌‌ها سرنگون شده بود. حکومت شاه نیز صد در صد مورد حمایت همان نیروهای ضد کمونیستی بود. خواندن یک کتاب کمونیستی جرم بود و در صورت اثبات داشتن اعتقاد به مرام اشتراکی، ده سال زندان در انتظارت بود.
پس هم‌نسلی‌های من حرف‌های زیادی برای گفتن باید داشته باشند.
علت نادیده گرفتن آن‌چه در کشورمان می‌گذشت و دلیل چشم‌داشتن به انقلاب خونین و زدن برچسب «سازشکاری و آمریکائی بودن» به هر که طرز تفکر انقلابی «چپ» آنهم با آن همه انشعابات عجیب و غریبش، نداشت.
اما این که بلاگستان دشت تاخت و تاز جوانان است، به باور من علتش پیشرفت و تکنیک است و کوتاهی دست هم‌نسلان من از نخیل.
در جوانیِ من خرید یک ماشین تحریر علاوه بر استطاعت مالی، نیازی به مجوز ساواک داشت. هر ماشین تحریری شماره‌ای داشت که ساواک آن را ثبت می‌کرد تا اگر مثلا شب‌نامه‌ای منتشر شد، ماموران امنیتی با مراجعه به آن مشخصات، بتوانند ناشر شب‌نامه را، شناسایی کنند. چقدر این کار از نظر تکنیکی، عملی بود من نمی‌دانم. ولی چوبِ لایِ چرخ ِخوبی بود.
یادم هست یکبار قصد خرید ماشین تحریری از فروشگاه بوعلی همدان کردم. فروشنده منعم کرد و گفت:«بی‌خودی خودت را توی هچل مینداز!»
روی همین اصل است که بیشتر هم نسلان توانائی نوشتن با ماشین تحریر را ندارند. سرعت تکنیک هم که دارد نزدیک به سرعت صوت می‌رسد. در سنین بالا نیز امکان یادگیری کاهش پیدا می‌کند. نبود امکانات مالی هم هست. رشد سریع تکنولوژی دیجیتال هم یکی از موانع عمده‌ی غیاب هم‌نسلان من در وبلاگستان می‌تواند ارزیابی شود. ولی با همه‌ی این‌ها، کم نیستد کسانی از اهل قلم که علاوه بر کار روزنامه‌نگاری، نویسنده‌گی و یا ... وبلاگی شخصی هم دارند.

از ماشین تحریر گفتی من یادم می آید اولین ماشین تحریرم را از ترس ساواک آمدم از شهر اراک خریدم. راستی در این مدتی که در «عمواروند» می‌نویسی می‌توانی بگویی وبلاگ چه دریچه‌ای را به روی تو گشوده است! با توجه به اینکه سالهاست در غربت زندگی می‌کنی؟

خب،در آن زمان که من فکر خرید ماشین تحریر به سرم زده بود، امکان مالی پرداخت به یکباره‌ی بهای ماشین‌ تحریر را نداشتم. معلوم است که هزینه‌ی رفتن به شهر دیگری به قول معروف قوز بالای قوز می‌شد. و این امکان هم هست که مقررات نظارت بر داشتن ماشین تحریر در زمانی که تو اقدام به خرید ماشین تحریر کردی، ساده‌تر شده باشد.
در سال ۱۳۴۲ بود که چنین اندیشه‌ای بسرم زد و تازه نه قصد کار مخفی داشتم و نه توزیع و تکثیر اعلامیه‌ی ضد دولتی. قصدم یادگیری ماشین نویسی بود و بس.
و اما پاسخ به بخش دوم و شاید اصلی سوال تو «گشودن دریچه‌ای جدید» بروی من.
بله، تازه شروع به نوشتن در پرشین بلاگ کرده بودم که کامنتی مرا دعوت به نوشتن در زنده‌رود کرد. زنده رود را نمی‌شناختم، تازه‌کار هم بودم. سری به زنده رود زدم. با ترس و لرز! بعلت ناواردی‌ام با کار اینترنتی، صفحه‌ای درست کردم و قول دادم که هفته‌ای یک مطلب در صفحه‌ام بنویسم. استقبال خوبی از من شد. یکی از نویسندگان زنده‌رودی بنام لیدا آیلر مشتری و مشوق من شد و من دل و جراتی پیدا کردم در پیرانه‌سری به نوشتن در وبلاگ.
خب! دوستانی نیز یافتم. آنان بمن درست کردن آی‌دی یاهو را یاد دادند، تا بتوانیم با هم چت کنیم . خلاصه جوانان دستم را گرفتند و کشاندنم بمیان «جهان پهناور تار عنکبوتی».
با زنده‌رودی‌ها هنوز هم ارتباط خوبی دارم. چند روز پیش یکی از آنها بمن اطلاع داد که قالب وبلاگم بهم ریخته است و توصیه می‌کرد که چون بیشتر کابران اینترنت در ایران از سرور «اکسپلورر» استفاده می‌کنند باید دستی به سر و صورت قالب وبلاگم بکشم. من هم نام کاربری و رمز ورودم را در بلاگ اسپات در اختیار او گذاشتم. او هم با مهربانی همه‌ی اشکالات قالب وبلاگ را برطرف کرد و هم کلمه‌ی دیدگاه‌ها را که در روی بنر وبلاگم به اشتباه با کاف نوشته بودم، تصحیح نمود. پس جا دارد که همین‌جا از این خانم مهربان و صمیمی تشکری بکنم.

خود تو مگر یکی ازین وارد شد‌گان به این دنیای تازه نیستی؟ وگرنه لر و همدانی رابا هم چکار؟
زمانی که آشیل برای من کامنتی گذاشته بود در «اروند» زنده‌رود با این توصیح که: «به نوشته‌ی شما در بلاگ نیوز لینک داده‌ شد» من نه بلاگ نیوز را می‌شناختم و نه از مفهوم لینک دادن چیزی دستگیرم می‌شد.
 پیش از ورودم به دنیای وبلاگ، سخت دچار دلتنگی بودم، همان دردی که انگلیسی‌ها به آن Home sick می‌گویند. غربت بود، بچه‌ها هم یکی از پس از دیگری خانه‌ی مادری را ترک کرده بودند. مشکلات  کار هم بود. به خانه هم  که می‌آمدم، همسرم رفته بود سرکار. نه جائی برای رفتن داشتم و نه دوستی برای گپ زدن. اهل بار و رقص این چیزها هم که نبودم، بدلیل  اُمُّل بودنم.
آشنائی با دنیای وبلاگ، داستان زندگی‌ام را  عوض کرد و وبلاگ دریچه‌ای شد بروی دنیای دوستی. وبگردی و نوشتن، جای خالی را پر کرد. حالا دیگر به ساد‌گی می‌توانستم با کسانی ارتباط بر قرار کنم که زبان و اشارات مرا می‌شناختند.. بزبان خودم بنویسم و نوشتنم هم نیازی به تصحیح نداشت.
اما نمی‌فهمم چرا برخی این دنیا و این دوستان را مجازی می‌نامند! همین دو ستان جای خالی دوستان دورمانده از آنان را برایم پر کرد. و جالب این که چند نفری از فرزندان دوستان زمان تحصیلی‌ام از شمار خوانند‌گان وبلاگم شده‌اند  و از این طریق مرا با پدرانشان پیوند داده‌اند.

 خب حالا که از بلاگ‌نیوز نام بردی،دلم می‌خواهد بعنوان یکی از مدیران فعال آن، بدون تعارف از تجربه‌ی خود در این مدت بگویی، چه مثبت و چه از نوع منفی‌اش؟

همان‌طور که گفتم من بلاگ نیوز را نمی‌شناختم. پیش از بلاگ نیوز «خبرچین» بود که می‌دانستم مجید زُهَری اداره‌اش می‌کرد و مشتریش هم بودم. زمانی هم که اعلامیه‌ی انحلالش صادر شد، غمی بدلم نشست. چرا که هر روز سری به آنجا می‌زدم. اصولا از خبرچین خوشم می‌آمد بدون این‌که مجید را بشناسم. اصلا بلوچ بود که مرا به آنجا رهنما شد.
من ترا هم نمی‌شناختم. روزی برحسب تصادف نوشته‌ای از تو دیدم که از نوری‌زاده بنام «خبرنگار آخوندشناس» نام‌ برده بودی. دنبال نوشته‌ات رفتم و خواندمش. بعد مصاحبه‌هایت شروع شد با بلاگرها و من هم دنبال مصاحبه‌ها را گرفتم. نه این که بخواهم بگویم که همه‌ی مصاحبه‌ها را خوانده‌ام، نه! قرار است که رو راست باشم. و من خیلی رک هستم و به همین بدلیل خیلی‌ها تحملم نکرده‌اند. خب، کم‌کم مشتریت شدم و روزانه سری به نوشته‌هایت می‌زدم. اما همه‌ی نوشته‌هایت را هم نمی‌خواندم. به آنهایی بسنده می‌کردم که با ذوق و سلیقه‌ام جور می‌آمد و این روش من است. مرید کسی نمی‌شوم.
می‌دانی؟ من سیاسی‌کار نیستم. من یک حقوق‌خوانده‌ام. ادعای حقوق‌دانی هم ندارم که بیست سالی است از آن محیط دور افتاده‌ام. از همان دوران دانشجویی به نوعی از استدلال‌های حقوق دانان مخالف اعدام، خوشم آمد و نظریه‌شان را مبنی بر «اشتباه آمیز بودن عمل انسان» به دلم نشست. دنباله‌ی ایده‌شان رفتم. بیشترین دغدغه‌ی من، نبود دموکراسی و راه‌بستن بر جریان آزاد عقیده بوده و هست. سدی بلندی که در درازای تاریخ ۲۵۰۰ ساله‌ی کشورم، جز دو سه برهه‌ی کوتاه، همیشه سایه‌‌اش بر روی سرزمین و مردم‌مان سنگینی کرده‌است.
پس از آشنایی‌ام با بلاگ نیوز، اساسنامه‌اش را دقیقا خواندم و تقاضای عضویت کردم. هر از گاهی لینکی به نوشته‌ای می‌دادم. گاهی هم، دیگران مرا لینک‌ می‌کردند که راستش را بخواهی نوعی احساس خرسندی و غرور بهم دست می‌داد. این انتظار را هم داشتم که بهر نوشته‌ام لینک دهند. ولی خب، طبیعی بود که کسی این کار را نمی‌کرد. اما من در تمام مدت دوران عضویتم در بلاگ نیوز، هرگز به خودم لینک نداده‌ام. و اصولا هم نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها، حتا آدم‌هایی که از معروفیتی نسبی هم برخوردار هستند، مرتب به خودشان لینک می‌دهند. و زمانی‌ هم که لینک‌شان حذف می‌شود، بجای جویا شدن دلیل، فحاشی را شروع می‌کنند.
تمام هَمّ و غَمّ من در بلاگ نیوز، اشاعه‌ی احترام به تعهد و قانون است و نشر آزاد عقیده. یادت هست زمانی آقایی  بنام موسوی، که اعتقادات شدید مذهبی داشت و به عنوان خبرنگار به وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی خودش لینک می‌داد، عده‌ای چه قال و قیلی راه انداخته بودند. من سفت و سخت از او پشتیبانی کردم. ولی او خودش متاسفانه جا زد و رفت. من دوست ندارم همان بلائی که زورگویان سر من می‌آورند و من از آن روش متنفرم و رنج می‌برم، خودم همان روش را در مقابل دیگرانی که چون من نمی‌اندیشند، اعمال کنم. همه حق دارند حرف خودشان را بگویند و دیگران نیز حق دارند که گفته‌ی او را به نقد بکشند. هیچ انسانی معصوم نیست. منتها نقد عقیده کردن با نفی شخصیتی گوینده یکی نیست. ما مجاز به نفی شخصیت کسی نیستیم. سوئدی‌ها تکیه کلامی دارند و می‌گویند: «این حرف احمقانه است» و منظورشان این نیست که گوینده حرف هم احمق است. کسی هم از شنیدن این حرف، رگ‌های گردنش کلفت نمی‌شود و مشت محکم بدهان گوینده نمی‌کوبد. بلکه از او دلیلی برای اثبات ادعایش طلب می‌کند.
اما متاسفانه در فرهنگ رایج کنونی در جامعه‌ی ما چنین نیست. اگر من بتو بگویم این حرفت «احمقانه» است شاید تو دیگر اسم مرا نبری و بر عکس.
غرض من اشاعه‌ی فرهنگ بردباری است و تحمل آراء و عقاید دیگران. روی این روش نیز پافشاری می‌کنم. چنان که اشتباهی از من رخ دهد، با کمال شهامت و افتخار از اشتباه کرده، پوزش می‌خواهم. برای خوش‌آمد دیگران نیز، هرگز زیر نوشته‌هایشان، کامنت جاپلوسانه نمی‌گذارم. هرگز بروز کردن دست‌نوشته‌ام را به دیگران شخصا با ای‌میل یا آف یاهو و... اطلاع نمی‌دهم. البته پینگ می‌کنم چون عمومی است و دعوت خاص نیست. اگر کسی دوست داشت می‌آید و خزعبلات مرا می‌خواند.
آرزو  دارم روزی برسد که هیچ کاربری به خودش در بلاگ نیوز لینک ندهد. من شدیدا به این باورم که:
عطر آن است که خود ببوید نه عطار بگوید.
و به‌این باور هم هستم که مردم ما از شعور و آگاهی بالائی برخوردارند و روی همین اصل هم هست، که قدرت‌مداران راه نشر آزاد عقیده را با سانسور و فیلتر و هزار زهر مار دیگر بروی مردم می‌بندند. اما آنان که می‌اندیشند که:
دیگر تمام شد، دنیا
به کام شد.
تاریک طالعان تبه‌کارِ بی‌دل‌اند.
خامان غافل‌اند.

 بهرحال طبق اساسنامه بلاگ نیوز، همکاران می‌توانند ماهی یکبار به وبلاگ خودشان لینک بدهند و این حق آنهاست. آیا تو مخالف چنین موضوعی هستی یا جریان چیز دیگری است؟ می‌شود کمی بیشتر توضیح بدهی؟

نه اصلا مخالف نیستم. تصادفا امروز یکی از کاربران بعد از مد‌ت‌ها به خودش لینک داده‌بود. از نوشته‌اش خیلی هم خوشم آمد. هم خوب می‌نویسد و هم خوانند‌گان زیادی دارد. ولی خودم نه چنین کاری کرده‌ام  و نه در آینده خواهم کرد. فلسفه‌ی من همان است که گفتم:
مشک آن است که خود ببوید.
و برای نیل به این هدف کوشش می‌کنم از نظرات انتقادی دیگران بهره بگیرم. با توجه به نقادی‌های خوانندگانم، اشتباهاتم را برطرف می‌کنم.
خب می‌دانی این هم دلیل به آخر خط رسیدن است که گفته‌اند:
موی سپید را فلکم رایگان نداد.
این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام.

 بعد از روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد برخی از بلاگرها بارها مطرح کرده‌اند که وبلاگستان دچار رکود و سکوت شده است. آیا تو هم چنین نظری داری؟

من نه چنین چیزی شنیده‌ام و نه آن را احساس کرده‌ام. در پیش که گفتم من زیاد اهل سیاست نیستم .
اما شاید افت وبلاگستان بدلیل ورود خود احمدی‌نژاد باشد در وبلاگستان.

این پرسش را  در گفتگوهای قبلی‌ام با بلاگرها  هم مطرح کرده‌ام و از تو هم می‌پرسم. نظرت در مورد مستعارنویسی در وبلاگستان چیست؟

به باور من این یک مورد کاملا شخصی است و بسته‌گی به موقعیت خاص هر بلاگر دارد. خود من هم مدتی بنام «اروند» می‌نوشتم که بعدها شد «عمو اروند» و  اسم و رسمم شد. اما زود از نظرم عدول کردم و بهتر دیدم که  نام و نشانم پای خزعبلاتم بگذارم تا کمی صمیمانه‌تر شود.

 راستی چطور شد که نام وبلاگت را «عمو اروند» انتخاب کردی؟

دوست داشتم وبلاگم نام و نشانی از زادگاهم داشته باشد و بوی همدان را بدهد. دنبال نام الوند بودم در سایت پرشین‌بلاگ که قبل از من دیگری آنرا انتخاب کرده بود. من هم ناشی بودم و فکر می‌کردم حتما باید نام وبلاگ با آنچه در آدرس نوشته می‌شود هم‌خوانی داشته باشد. روی این اصل اروند را برگزیدم که خوانش دیگری از الوند است. و تو که ادبیات خوانده‌ای، خوب می‌دانی که در زبان فارسی بعضی حروف با یکدیگر در درازای تاریخ جا عوض کرده‌اند مانند « ر» و «ل»  و یا «ف» و « و ». همدانی‌های قدیمی‌تر از من «دیوار» را « دیفال»  می‌گفتند و هنوز هم می‌گویند.
خوب من هم نام «اروند» را انتخاب کردم و بیشتر هم بدلم نشست که در عین‌حال بوی آبادان را هم می‌دهد و خب آبادان، شهر محبوب من است. با یک تیر دو نشان زدم.
شبی با لیدا آیلر چت  می‌کردم و او مرا مرتب جناب اروند می‌نامید. من از کلمه‌ی جناب خوشم نمی‌آید، بمن نمی‌خورد، نه اینکه کلمه‌ی بدی باشد. بوی صمیمتی در آن نمی‌بینم. خیلی اداری و رسمی است. از او خواهش کردم که مرا جناب نخواند. پرسید پس چی خطاب کنم؟ گفتمش عمو که بیشتر دختران و پسران هم سن و سال تو در میان دوستان و فامیل مرا عمو صدا می‌کنند. و اروند شد عمو اروند و رویم ماند.

 من یکی از خوانندگان دایمی «عمو اروند»‌ام و این بجای خود، اما وقتی قرار است با بلاگری گفتگو کنم نگاهی دوباره به آرشیوش می‌اندازم  تا حضور ذهن بیشتری داشته باشم. تو بیشتر خاطره می‌نویسی و هرازگاهی هم به مسایل اجتماعی می‌پردازی. اصولا به خاطراتی که نویسنده در آن بی‌طرف نباشد نمی‌شود زیاد اعتماد کرد. در نقل خاطره‌هایت  هم «من» حضور سنگینی دارد و هم بی‌طرف نیستی! بویژه گاهی هم در پایان نوشته‌ات نتیجه‌گیری هم می‌کنی! از طرفی وقتی از دوران قبل از انقلاب حرف می‌زنی  گاهی سیاه‌نمایی می‌کنی که می‌دانیم همه‌ی آن دوران سیاه سیاه نبود (البته این نظر شخصی من است) نمی‌دانم درست دیده‌ام یا نه؟ خودت چه می‌گویی؟

خب، این شاید درست باشد که من در بیان خاطراتم بی‌طرف نباشم. این دیگرانند که باید در این مورد به داوری بنشینند نه من. 
فکر نمی‌کنم کسی صلاحیت قضائی آن را داشته باشد که در مورد دعاوی مطروحه از جانب خود او و یا در مورد رفتار، کنش و واکنش‌های خودش داور خوبی باشد.
و بیاد هم نمی‌آورم که چنین ادعائی کرده باشم که حق با من است. نه، من در آنجا که  از خاطراتم سخن می‌گویم، بهتر است مرا یک راوی ارزیابی کنید نه یک قاضی یا تاریخ نویس. مثلا در مورد این نتیجه‌گیری که تو  به آن اشاره می‌کنی، من اصلا متوجه آن نشده بودم. کسی هم چنین تذکری بمن نداده است. روی این اصل من یک تشکری به تو بدهکارم. ممنون از تذکرت!
من از آنچه که بر من گذشته‌است می‌نویسم، هم از لحظات خوب و هم از لحظات بد. از شرایطی می‌نویسم که در آن متولد شده‌، رشد کرده‌، درس خوانده و کار و فعالیت‌های اجتماعی کرده‌ام. مسلم است که داوری این گفته‌ها با خوانند‌گان است نه با خود من. شاید خودخواهی‌ها‌ راه بر من ببندد. شاید در جاهائی پنهان‌کاری کنم و خود سانسوری، ولی با خودم عهد بسته‌ام که هرگز دروغی ننویسم.
و اما در مور بخش دوم سوالت.
خوب، دوران خیلی سفیدی هم نبود، بود؟ دیکتاتور، دیکتاتور است به کلاه و عمامه هم نیست. خواندن یک کتاب که مورد پسند و تایید «اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران» نبود، جرم تلقی می‌شد. درست مثل حالا. خواندنش زندان داشت و شکنجه و شلاق. یادم می‌آید یکی از بستگانم که دختر جوانی بود، کتاب ممنوعه‌ی «بر می‌گردیم گل نسرین بچینیم» را از من قرض گرفت بشرط اینکه به کس دیگری ندهد. اما روی شرطش نماند کتاب را داد به خواهرزاده‌اش که هفت سالی از او کوچکتر بود. نفر دوم  هم کتاب را داد بیکی از همکلاسی‌هایش. پسرک کتاب را برداشت و رفت توی یکی از خیابان‌های جوادیه‌ی تهران  و نشست لب جوی آب و مشغول خواندنش شد. پاسبان محل مچش را گرفت. او هم قرض دهنده‌ی کتاب را لو داد و دومی خاله را و هرسه گرفتار شدند. خاله رسما  شش ماهی زندانی کشید و از کارش اخراج شد. و آن دو نیز دو سه ماهی غیر رسمی آن تو ماندند و آب خنک خوردند. من از معرکه جان سالم بدر بردم که عاریه کننده‌ی اصلی، مردانگی کرد و نامی از من نبرد. خوب کجای این دوران سفید است. کشته‌شده‌های بی‌نام و نشان تظاهرات دوره‌ی مصدق، شورش‌های کردستان و آذربایجان و... را  هم که فراموش نکرده‌ایم. جز در سرزمینی که حاکمش دیکتاتور باشد، کجای دنیای آزاد سراغ داری که خواندن کتابی را ممنوع می‌کنند؟
حال اگر عده‌ای بدلیل زد و بندهایشان با مقامات حاکم، سهمی از خوان گسترده‌ی نفتی عایدشان می‌شد که دلیل سفید بودن دوران حکومت پهلوی‌ها نمی‌شود. مردم که کرم نداشتند و خوشی هم زیر دلشان نزده بود که بلند شوند و تیشه به ریشه‌ی خویش بزنند. دنبال آزادی بودند. ولی خوب راهش را کج رفتیم و بجای کعبه سر از ترکستان بدر آوردیم.

یکی از فرزندان شما، «پویا» را می‌گویم، معلول متولد شده و خب این پدیده برای هر مادر و پدری یک حادثه‌ی غیرمنتظره و نوعی شوک است. متاسفانه در فرهنگ اسلامی بسیاری از والدین نا‌آگاه آن‌را مجازاتی از طرف خداوند می‌دانند و معتقدند بعلت گناهانی که مرتکب شده‌اند، خداوند آنها را تنبیه کرده است و معمولا احساس شرم می‌کنند. حال می‌دانیم که چنین نیست. اگر امکان دارد برایمان بگو که چگونه و چطور در همان آغاز وضعیت جدید را پذیرفتید؟ از تجربه‌هایتان بگو که ممکن است کمکی باشد به خانواده‌هایی که در شرایطی شبیه شما هستند و اگر پیامی هم برای آنها دارید حتما اینجا مطرح کنید؟

بله، درست است. پویا دچار نوعی عقب‌ماندگی ذهنی است بنام داون سندرم Down Syndrome.
نتیجه‌ی پژوهش‌های علمی نشان داده است که از هر ۸۰۰ کودکی که متولد می‌شود امکان ابتلای یکی از آن‌ها به این سیندرم وجود دارد.
خوشبختانه امروزه با امکاناتی که اینترنت در اختیار ما گذاشته می‌توان با یک جستجوی ساده در گوگل به نوشته‌های فروانی در باره‌ی این نابسامانی ملوکولی دست یافت. اینجا و اینجا و نیازی به توضیحات من غیرمتخصص نیست.
خب، طبیعی است که داشتن فرزند سالم آرزوی هر پدر و مادری است. اما انتساب بیماری و معلول بودن فرزند را به نافرمانی‌های مذهبی والدین دانستن، به نظر من، باوری خردگرایانه نیست.

تولد کودک ناسالم بدون هیچ استثنائی موجب بروز بحران روحی پدر و مادر و همه‌ی اعضای خانواده‌ می‌شود. خبر معلول بودن پویا و بیماری جسمی او نیز ما را دچار بحران روحی سختی کرد بخصوص که هنوز از بحران جنگ‌زدگی خارج نشده بودیم که همسرم را بدلیل سرباز زدن از ادامه‌ی خدمت( او پرستار است) در مناطق جنگی، از کار اخراج کرده بودند.
فکر کردیم با خانواده یا خانواده‌هائی که  دارای همین مشکل بودند، ارتباط برقرار کنیم.  دائی یکی از دوستان  چنین فرزندی داشت. از او خواستیم که ما را با خانواده‌ی دائی‌اش آشنا کند. اما معلوم شد که خانواده‌‌ی مورد نظر فرزندشان را از همه پنهان می‌کنند. از فکر ایجاد چنین شبکه‌ی ارتباطی چشم پوشیدیم.
پویا چند باری بدلیل عفونت‌های شدید تا حد مرگ پیش‌رفت. آگاهی حرفه‌ای مادرش او را نجات داد. هر جا رفتیم پویا را هم با خود بردیم، گرچه بسیاری بودند که وجود او را نادیده می‌گرفتند که تحمل چنان رفتاری دل آزار بود.
اما وقتی که به سوئد آمدیم، اوضاع بکلی عوض شد، همسرم نیز همراه ما نبود. مقامات سوئدی بدلیل دارا بودن چنین فرزندی، توجه بیشتری به ما کردند. امکانات درمانی زیادی در اختیار ما گذاشتند. دید مردم سوئد به این نوع انسان‌ها دیگر گونه بود. بعد فهمیدم که حتا مصوبه‌ی قانونی وجود دارد که مقامات مسئول را موظف می‌کند تا این بی‌مهری‌های طبیعت را در باره‌ی این انسان‌ها جبران کنند و امکاناتی در اختیار افراد معلول بگذارند تا آنان نیز بتوانند مانند انسان‌های سالم از همه‌ی امکانات زندگی بهره‌مند شوند.
یک‌ماهی دیگر پویا  ۲۷ ساله‌گی‌اش را جشن می‌گیرد. او زند‌گی خوبی دارد. نیاز مالی هم بما ندارد. جامعه‌ی سوئد، متعهد تامین زندگی افرادی چون او است.پویا، با  چهار  نفر دیگر در ویلای بزرگی زندگی می‌کند که هریک سوئیتی مستقل بخود دارند. اجاره‌اش را خودش می‌دهد. در روز دو نفر کارمند مسئول نظارت و کمک به احتیاجات روزمره‌ی آن‌ها هستند. در شب‌ کارمندی در بخش اداری آنجا می‌خوابد که اگر اتفاقی افتاد کمک آنان باشد. کاری دارد تا احساس بیهود‌‌ه‌گی نکند. تمام شهر را می‌شناسد و با دوچرخه مسافت ده کیلومتری فاصله‌ی میان خانه و محل کارش را در مواقعی که شرایط جوی اجازه ‌دهد، می‌پیماید. پویا شهره‌ی شهر ماست و هر جا که می‌رویم، او قبلا رفته است و مردم او را می‌شناسند. نه تنها کسی او را بدلیل معلولیت ذهنی‌اش، اذیت نمی‌کند بلکه مردم و پلیس یار و یاور او هستند.

 

 از اینکه افتخار این گفتگو را به من دادید صمیمانه سپاسگزارم.

 اسد جان من باید از تو متشکر باشم که می‌دانم مصاحبه کردن نیازمند صرف وقت زیادی است و تو با همه‌ی گرفتاری‌هایت، مجبور شده‌ای بیشتر نوشته‌های مرا دوباره خوانی کنی. بهر حال از این که بمن این را فرصت دادی بسیار سپاسگزارم.

 

گفتگوهای پیشین:

گفتگو با پارسا صائبى نویسنده‌ی وبلاگ پارسانوشت بخش: ۱ و ۲

گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان بخش: ۱ و ۲ و۳

گفتگو با استاد مجید درخشانی

گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسنده‌ی وبلاگ «میداف»

گفتگو با مجید زُهری، بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با حسین جاوید نویسنده‌ی وبلاگ «کتابلاگ»

گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»

گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

گفتگو با رضا شکراللهی نويسنده‌ی وبلاگ «خوابگرد» بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با فرناز سیفی نویسنده‌ی وبلاگ «امشاسپندان»

گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ «زن نوشت»

گفتگو با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان»

گفتگو با ناصر خالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط»

گفتگو با ف.م.سخن: بخش ۱ و ۲ و ۳

گفتگو با عبدالقادر بلوچ









::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 09:44 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 23






Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.
 
 


آگهی


 

دوستان




لوگو



 


 


 
 
آرشیو


آخرين نوشته‌ها:
گفتگو با محمد افراسیابی نویسنده وبلاگ «عمو اروند»
تنهایی
...
ادامه عناوين را در اينجا ببينيد


آرشيو ماهانه:
October 2011 (3)
September 2011 (5)
August 2011 (2)
February 2011 (2)
January 2011 (3)
April 2010 (4)
March 2010 (1)
November 2009 (2)
September 2009 (1)
August 2009 (3)
July 2009 (8)
June 2009 (9)
May 2009 (6)
April 2009 (2)
March 2009 (8)
February 2009 (3)
January 2009 (3)
November 2008 (3)
September 2008 (2)
August 2008 (2)
July 2008 (7)
June 2008 (1)
May 2008 (2)
April 2008 (6)
March 2008 (5)
February 2008 (4)
January 2008 (2)
December 2007 (2)
November 2007 (7)
October 2007 (3)
September 2007 (1)
August 2007 (1)
July 2007 (4)
May 2007 (1)
March 2007 (1)
January 2007 (7)
December 2006 (6)
November 2006 (1)
October 2006 (3)
September 2006 (8)
August 2006 (9)
July 2006 (3)
June 2006 (3)
May 2006 (10)
April 2006 (5)
March 2006 (9)
February 2006 (13)
January 2006 (15)
December 2005 (9)
November 2005 (10)
October 2005 (3)
September 2005 (4)
August 2005 (11)
July 2005 (7)
June 2005 (16)
May 2005 (4)
April 2005 (5)
March 2005 (19)
February 2005 (14)
January 2005 (15)

 
جستجو


کلمه مورد نظر را در کادر زير نوشته و روی دکمه جستجو کليک کنيد:

 
فید

Atom Index
RSS 2.0
RSD
 
کپی رایت


<تمام حقوق اين وبلاگ براساس پروانه‌ی Creative Common متعلق به اسدالله عليمحمدی است.