روزنامه کیهان شریعتمداری، هرگز طرفداری و حمایت بیدریغش را از سی سال حکومت روحانیت شیعه و اعلیحضرتشان ولایت فقیه پنهان نکرده است. آنها هرگز ادعا ندارند که طرفدار آزادی و حقوق بشر هستند. آنها هرگز نگفتهاند تحریریه و ژورنالیستهای کیهان مستقل و بیطرفاند. و از همان روز ازل تکلیفشان را با خواننده و مردم ایران روشن کردهاند. پس بیانصافی است اگر آنها را ریاکار و دروغپرداز خواند.
اما نشریاتی هستند که خود را پشت نقاب طرفداری از دموکراسی و استقلال پنهان کردهاند و عملا در خدمت بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی عمل میکنند. یکی از این روزنامهها، نشریه اینترنتی روزآنلاین است که هم از توبره میخورد و هم از آخور! بودجهاش را از خارجیها میگیرد و در خدمت جریان موسوم به اصلاحطلبان حکومتی یقه میدراند.
اگر روی گزینه «درباره» روزآنلاین کلیک کنید در توضیح شناسنامهشان میخوانیم که: «این روزنامه توسط روزنامهنگاران اصلاحطلب مستقل و هوادار آزادی و حقوق بشر منتشر میشود».
نمیدانم شما «روزنامهنگاران اصلاحطلب و مستقل» را چگونه تعریف میکنید. آنچه بعد از خواندن چنین ادعایی به ذهن میآید غیر از این نمیتواند باشد که آنها افرادی هستند اولا اصلاحطلب، یعنی کسانی که معتقدند حکومت اسلامی باید اصلاح شود و چون خود را هوادار آزادی و حقوق بشر میدانند پس منظورشان از اصلاح وادار کردن حکومت به رعایت آزادی و حقوقبشر است. دویم مستقل، یعنی به هیچ حزب، تشکل و جریان سیاسی خاصی وابسته نیستند. اما آیا عملکرد و محتوای مطالب روز آنلاین در این چندساله اخیر، استقلال و اصلاحطلبی آنها را نشان میدهد یا برعکس؟ واقعیت آن است که آنها در خدمت روش، منش و اندیشههای سیاسی اصلاحطلبان حکومتی بودهاند و هستند. آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. هماکنون در آستانه انتخابات ریاست جمهوری، این نشریه به ارگان و ستاد تبلیغاتی کاندید اصلاحطلبان حکومتی تبدیل شده است.
خیلی راه دور نمیرویم کافی است به یادداشتهای ابراهیم نبوی، روزانه نویس این نشریه نیمنگاهی بکنید تا پی به استقلال و اصلاحطلبی این جماعت ببرید. البته اگر در شناسنامهشان مینوشتند: «این روزنامه توسط روزنامهنگاران اصلاحطلب حکومتی و هوادار نظام منتشر میشود» کسی غلط میکرد به آنها ایراد بگیرد که متاسفانه چنین نیست.
یکی از ایرادهایی که شب و روز گردانندگان روزآنلاین به کیهان میگیرند تهمت زدن و تهدید افراد است و بیپرنسیبی شریعتمداری را مدام به رخش میکشند. حالا به خودشان نگاه کنید. ابراهیم نبوی در ششفرمان روز دوشنبه ۱۲ اسفند، موسیوار مینویسد: «وزارت اطلاعات در ابعاد وسیع از نقطه ضعفهای آدمها استفاده میکند تا جریان تحریم و جریان تبلیغ علیه خاتمی را سازمان بدهد. اگر میبینید کسی ادعای بیطرفی میکند ولی دائما علیه خاتمی مینویسد از او سوال کنید که چرا بیطرف نیست، یا حداقل اعلام کند که بیطرف نیست و ستاد تبلیغات احمدی نژاد را فعال کرده است». معنی این حرفها این است که ایشان به سربازان گمنام امام زمان فرمان میدهد حواسشان جمع باشد و چهار چشمی مواظب باشند افرادی که مخالف حکومت اسلامی هستند یا طرفدار تحریم انتخابات و یا مخالف انتخاب مجدد تدارکچی، آدمهای ضعیفی هستند که وزرات اطلاعات از آنها استفاده میکند بعبارت دیگر، آنها در خدمت وزارت اطلاعات هستند. و باید از اینها بپرسید چرا بیطرف نیستند. یعنی برادران و خواهران، مخالفین را با این برچسبها خفه کنید.
حالا وقت آن است که از گردانندگان روزآنلاین پرسید آیا شما که در منشورتان خود را اصلاحطلب مستقل و هوادار آزادی و حقوقبشر میدانید بیشتر اهل قافله ریا و تزویرید یا کیهاننویسان؟
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 10:44 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
حسین درخشان پدر خوانده وبلاگستان ایرانی، ظاهرا مدتی بعد از ورودش به ایران دستگیر میشود. آنهایی که زندانهای جمهوری اسلامی را تجربه کردهاند، چه خودی بودهاند و چه غیرخودی، بخوبی میدانند در اسارت این آقایان بودن یعنی چه! از آن گذشته همه ما ایرانیها در دستگاههای امنیتی رژیم پرونده داریم. اتهامات هم مشخص است. تشویش افکار عمومی، همکاری با صهیونسیم و ضدانقلاب، براندازی نرم. بنابراین ما که موقتا آزاد هستیم نباید از در بند بودن دیگران خوشحال باشیم. همانطور که برخی بلاگرها از زندانی شدن حسین درخشان بخاطر کینههای شخصی بشگن زدند. بامزهتر از همه یادداشتهای برخی بلاگرهای طرفدار حقوق بشر در دفاع از او بود. بدون استثنا همگی در مقدمه دفاع از حسین درخشان، نخست او را حسابی شلاق میزنند و در خاتمه به دلیل آنکه دموکرات و طرفدار حقوق بشرند خواهان آزادی او از زندان میشوند. مثلا یکی نوشته بود: «هیچکس به اندازه من بدش از این آدم نمییاد ولی با اینحال از او دفاع میکنم». یا دیگری نوشته بود: « این آدم به خیلیها ضربه زد، علنا از احمدینژاد دفاع کرد، جان خیلیها را به خطر انداخت و...» و تقریبا همه نوشتهها مضامینی داشتند در همین حد! که بیشتر بیانگر اختلاف شخصی است تا اختلاف عقیده.
اگر قرار است از حسین درخشان بعنوان آدمی که در چنگال جمهوری اسلامی اسیر است دفاع کنید دیگر چرا اینهمه او را ضایع میکنید. آیا بخانوادهاش فکر کردهاید این نوشتهها چقدر میتواند برای آنها آزار دهنده باشد؟ بهرحال حسین درخشان را به جرم حمل کوکائین دستگیر نکردهاند. او زندانی عقیدتی است و دفاع از او و همه زندانیان سیاسی وظیفه دموکراتهای ایرانی است در حد توان و امکاناتی که دارند. بیایید کمی با هم مهربان باشیم.
پینوشت: قبلا هم در پستی جداگانه نوشته بودم که مدتهاست از ف.م. سخن خبری نیست. او هر هفته در گویا کشکول را مینوشت. نمیدانم گردانندگان گویا از او خبری دارند یا دوستانش، ما که نگرانیم.
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 09:53 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
ف.م. سخن را دستکم، نسل اول بلاگرهای ایرانی بخوبی میشناسند. اگرچه نوشتههای او بیشتر در خبرنامه گویا منتشر میشد با اینحال خودش را همیشه عضو خانواده وبلاگستان میدانست. از ۲۵ جولای ۲۰۰۷ تا ۱۰ دسامبر ۲۰۰۸ هر هفته طنزی با عنوان «کشکول خبری هفته» از او در خبرنامه گویا منتشر میشد که آخرین آن کشکول شماره ۶۹ است. و حالا سه ماهی است که او غیبش زده، یا بهتر بگویم ناپدید شده است. اولین بار در پست کوتاهی با عنوان «او کجاست؟» نگرانیم را از غیبت او علنی کردم که بعد متوجه شدم این نگرانی چندان هم بیمورد نبوده است و دوستان دیگری هم به این موضوع اندیشیدهاند. بهرحال با سام نویسنده وبلاگ تارنوشت به این نتیجه رسیدیم که بهتر است جریان را در وبلاگستان مطرح کنیم و ایشان هم متنی را آماده کرد که همینطور روی دستمان مانده است. البته برخی از دوستان معتقدند تا تایید خبر دستگیری او صبر کنیم و از این و آن حالش را جویا شویم. مشکل اساسی این است که سخن، مستعارنویس است و فکر نکنم کسی در این دنیای مجازی هویت واقعی او را میشناسد و نگرانی ما هم همینجاست که ممکن است جمهوری اسلامی، سر او را بیسروصدا زیر آب کند. ضمنا سام ایمیلی هم برای مسئولین خبرنامه گویا فرستاد و آنها در پاسخ نوشتند هم نگرانش هستند و هم از او بیخبر! صادقانه بگویم دلم میخواهد افکار شومی را که بسراغم میآید بایکوت کنم و مثبت باشم و فکر کنم همین حالا سخن در ساحل دریای مدیترانه دراز کشیده و حمام آفتاب میگیرد و از پشت عینک دودیاش ماهرویان را دید میزند و به کشکول ۷۰ فکر میکند. اما چه کنم که نمیتوانم. در پایان از همه خواهش میکنم اگر خبری از او دارید و یا چیزی در بارهاش نوشتید سام، یا من را خبر کنید.
برای اینکه تجدید خاطرهای کرده باشیم گفتگویم با سخن را باز نشر میکنم. این گفتگو چهارسال پیش انجام گرفت. خاطره بامزهای از آنروزها دارم که به شنیدنش میارزد. برای گفتگو با سخن که طولانی هم شد معمولا عصرها قرار میگذاشتیم در یاهو مسنجر، من سئوال را مینوشتم و او هم پاسخ میداد. آنروزها مسابقات فوتبال هم شروع شده بود و من نمیدانستم سخن هم مثل من به فوتبال علاقهمند است. یکی از آن عصرها، احساس کردم سخن خیلی عجله دارد. هی تند تند مینوشت و میگفت اسد سئوال بعدی! گفتم: «سخنجان انگار کاری برایت پیش آمده، خیلی عجولی؟» گفت: «فلانی مگه تو اهل فوتبال نیستی؟» گفتم: «خیلی هم هستم» گفت: «نیمساعت دیگه فوتبال شروع میشه اگه اینطور ادامه بدهی از دیدن مسابقه محروم میشم.» من که از خدا خواستهام بود گفتم: « آقا اینو چرا زودتر نگفتی، منم از اول گفتگو دارم به این فکر میکنم که فوتبال از دستم نره». خلاصه هر دو کلی خندیدیم و گفتگو را نیمکاره رهاکردیم و قرار بعدی را گذاشتیم.
یک توضیح مهم: آخرین مطلب سخن در گویا کشکول ۷۲ است و نه ۶۹ علت این اشتباه آن بود که من به آرشیو وبلاگش مراجعه کردم که به کشکول ۶۹ لینک داده است. با تشکر از آقای افراسیابی که من را متوجه اشتباهم کرد و با پوزش از خوانندگان گرامی، در همانجا سخن نوشته است که به دلیل مسافرت کشکول هفته آینده منتشر نخواهد شد، حال آنکه سهماه از آن تاریخ میگذرد.
ف.م. سخن در فضای نت، آدم گمنامی نیست. از او مقالات سیاسی، اجتماعی و طنزهای بسیاری چه در خبرنامه گویا و چه در وبلاگش خواندهایم. نویسندهای پرکار و جدی که با حساسیت مسایل ایران را پیگیری میکرد و بسیاری از نوشتههایش بقول معروف بودار و در نقد حاکمیت روحانیت شیعه و سربازان غیر معمم آنهاست. از زمانی که ما تعدادی بلاگر موضوع غیبت سخن را مطرح کردیم، طبق معمول بازار شایعه و شوخیهای بیمزه و برچسب زدنها گرم شده که نشان شلختگی و بی بندوباری فرهنگ ایرانی است. از طرفی دیگر برخی وبلاگهای طرفدار حقوق بشر چنان در حال پختن نان در تنور انتخابات هستند که فراموش کردهاند روزی سخنی هم وجود داشته است. برای پایان دادن به شایعهها با کمک از گفتگوی ۴ سال پیشام با سخن سعی خواهم کرد او را از زبان خودش معرفی کنم.
وقتی از او پرسیدم خودش را معرفی کند چنین میگوید: «دلم میخواهد اين کار را بکنم، ولي متاسفانه نمیتوانم. علت آن هم گرفتاریهايی است که اين معرفی میتواند به وجود بياورد. نمونهی آرش سيگارچي را در پيش رو داريم. يک اشتباه و جا به جا شدن مصاحبه در راديو فردا باعث شد تا ايشان گرفتار شود. شما هم اگر دوست داری که من همچنان بنويسم، بايد کمی تحمل کنی تا بعد از بهتر شدن اوضاع کشور - يعنی زمانی که آدم را به خاطر نوشتن به زندان نيندازند - خودم را معرفی کنم.»
در واقع دلیل مستعارنویسی او، ترس از دستگیری است و قول میدهد خودش را زمانی که آدم را به خاطر نوشتن به زندان نیندازد معرفی کند و با نام واقعیاش بنویسد. ترس او هم بیدلیل نیست. منتقد حکومت باشی و در ایران زندگی کنی بازی با جان است.
سخن چندسال دارد؟ با در نظر گرفتن زمان مصاحبه امروز باید او ۵۰ سال و اندی داشته باشد. خودش میگوید: « اگر نيمه خالی ليوان را نگاه کنيم بايد بگويم دارم به پنجاه سالگی نزديک میشوم. اگر به نيمه پر نگاه کنيم بايد بگويم در دههی چهل زندگی هستم».
تحصیلات: با توجه به گفته خودش، تحصیلات سخن در یک رشته فنی است و ظاهرا تعدادی کتاب تخصصی از او منتشر شده است. ببینیم خودش در این باره چه میگوید: «سی سالی میشود که شبانه روز میخوانم. از خواندن مهم تر به هر گوشهای که در زندگی بتوانی تصور کنی سرک کشيدهام. سالها نوشتن مهم نيست؛ با نوشتن کسی نويسنده نمیشود. با لمس زندگي است که يکی از ارکان نويسندگی - بخصوص از نوع طنزش - فراهم میشود. برای آگاهیات آن چه که تا کنون از من به عنوان کتاب منتشر شده، مطلقا با طنز و سياست کاری ندارد و جنبهی تخصصی دارد.
برخی بر این باورند که چون هادی خرسندی هم ستون طنزی در خبرنامه گویا دارد پس سخن «قهر» کرده، چون دو پادشاه در یک اقلیم نمیگنجند. از زبان سخن بشنویم وقتی من نظرش را در مورد هادی خرسندی پرسیدم: «آقای خرسندی (نمیگويم استاد، چون بدشان میآيد) يک نقطهی عطف در تاريخ طنز ايران به شمار میآيد و قلهای است در ميان قلههای ادب منظوم».
با چنین دیدی فکر نمیکنم سخن خود را رقیب خرسندی میداند و از داشتن ستون طنز او دلخور است، برعکس از اینکه او در کنار هادی خرسندی است میتواند برایش خوشحال کننده باشد. (اطلاع موثق دارم که هادی خرسندی شدیدا نگران غیبت او است).
امیدوارم این نوشته کوتاه به شایعات پایان دهد و دوستان به مسئله جدیتر نگاه کنند. اگر میخواهید با سخن بیشتر آشنا شوید مصاحبهام را با او بخوانید و سری به آرشیو وبلاگش بزنید.
به مناسبت سال نو، ما یک نیمچه تحقیقی کردیم و یک نیمچه نظری دادهایم و یک نیمچه لیستی تهیه کردیم که امیدواریم دوستان گرامی در تعطیلات قریبالوقوع نوروزی دست ما را بگیرند تا این نیمچه تحقیق و نظر و لیست را تکمیل کنیم. دنیا را چه دیدی شاید با این کار یک دکترای وبلاگشناسی از همین دانشگاههای دور و اطراف گرفتیم. البته باید اعتراف کنم کار ناقص است و ناکافی و نیمهکاره، این را گفتم که فردا هنوز هیچی نشده چوب و چماق برندارید بیفتید به جان نیمه نحیف ما! بهمینخاطر و از ترس داشمندان وبلاگستان و چوب و چماق آینده، بجای زبان علمی از همین زبان شیرین لری خودمان برای توضیح و تشریح تحقیق استفاده میکنم که سوءتفاهمی نشود. عرض کنم این را همه میدانید که تقربیا و تحقیقا بیست سالی است از عمر اینترنت میگذرد و بنده هم از فرصت استفاده کنم و بگویم که در همین حدود به اینترنت وصل بودهام. راستی شما چی؟ احتیاج نیست به من بگویید. تو دل خودتان بشمارید چند سال است به اینترنت وصله خوردهاید. از این موضوع میگذریم چون مربوط به تحقیق ما نمیشود. موضوع تحقیق ما پیدا کردن اولین نسل بلاگرهای ایرانی است که مثل هر پدیده جدید و تازه، وقتی مدتی از عمرش میگذرد کلاسیک میشوند. مثلا نسل اول موبایلها که هرکدام چندکیلو بودند و حالا به تاریخ پیوستهاند و یا خیلی چیزهای دیگر. بله درست متوجه شدهاید امروز برخی از وبلاگهای ایرانی دیگر کلاسیک شدهاند و ما میخواهیم آنها را پیدا کنیم و اگر عمر و فرصتی بود در موردشان حالا یا ما یا دیگران بنویسیم. اگر اشتباه نکنم نخستین وبلاگ به نام یک دانشجوی بیکار و بیخیال آمریکایی بنام جاستین هال، ثبت شده است و این به سال ۱۹۹۴ بوده است. اولین وبلاگ ایرانی با هفت سال تاخیر در تاریخ ۱۶ شهریور ۱۳۸۰توسط جوانی به نام سلمان راه اندازی میشود و بعدها فردی بنام حسین درخشان با نوشتن دستورالعمل معروفش جاده خاکی را برای ورود وبلاگهای ایرانی آسفالت میکند. خدا پدر این دو نفر را بیامرزد معلوم نیست اگر نبودند ما بدون وبلاگ چه خاکی به سرمان میکردیم. با اجازه خوانندگان، در همین وسط کار علمی یک شعار حقوق بشری بدهم و بعد برویم سراغ تحقیقاتمان: «حسین درخشان، بلاگر زندانی آزاد باید گردد». بله میگفتیم، در این مدت کوتاهی که از عمر وبلاگهای ایرانی میگذرد و چندروز دیگر وارد هشتمین سال خود میشوند توانستهاند با پرویی تمام خودرا بعنوان یک رسانه فردی، به مطبوعات سنتی و دیجیتال، دنیای سیاست،فرهنگ، اجتماع و خلاصه زمین و زمان تحمیل کنند. بخاطر دارم تا قبل از مصاحبههای من با بلاگرها، تصور خیلیها از اهل قلم و مطبوعاتچیها و سیاسیون از وبلاگ این بود که «اینها یک مشت جوان بیکارند که شب و روز با هم چت میکنند» و با تحقیر به ما نگاه میکردند. بعد از آن گفتگوها بود که روزنامهها، سایتهای خبری و... نگاهشان عوض شد و صفحههایی هم به مطالب وبلاگها اختصاص دادند و یکباره همه عزیز شدیم. سیاستمداران، کاندیداهای مجلس و ریاست جمهوری همه برای دیدن بلاگرها به صف ایستادند و مرتب آنها را به مجالس زولیبا و بامیه خوری دعوت میکردند. آخوندها هم که در زرنگی دست شیطان را از پشت بستهاند بیکار ننشسته روی منابر و در نمازهای دشمن شکن جمعه ادعا کردند که اولین وبلاگها، در صدر اسلام درست شده و مسلمانان آنزمان که در اقلیت بودهاند از طریق وبلاگ، اسلام ناب محمدی را تبلیغ و یارگیری میکردهاند. حالا هم که برای امام زمان و هرچه پیغمبر و امام و بیت است وبلاگ درست کردهاند و اخیرا هم ده هزار بلاگر بسیجی به جمع ما اضافه شدهاند. شوخی نیست اینها همه اهمیت وبلاگ را نشان میدهد.
به همین دلیل و دلایل ناگفته بسیار ما تصمیم گرفتیم لیستی از برخی بلاگرها که من آنها را نسل اول بلاگرهای ایرانی میدانم و دیگر کلاسیک شدهاند با معیارهای خودم تهیه کنم و به تدریج این لیست را با کمک شما، بیلی و خودم تکمیل کنیم.
اما معیار من در انتخاب وبلاگهای کلاسیک چیست؟ البته دوستان میتوانند پیشنهادهای بهتری بدهند ما گوش شنوا داریم.
۱) وبلاگهایی که عمر آنها ۵ سال و بیشتر است. حالا با یکی دو روز کم و زیادش میشود کنار آمد.
۲) بطور مرتب یا نامرتب تا امروز آپدیت کرده باشند. البته گاهی بلاگری بدلیل گرفتاری وقفهای در نوشتن داشته اما هنوز و همچنان مینویسد.
۳) وبلاگ و نوشتن برایش جدی است. توضیح اینکه زیاد در مورد محتوای یک وبلاگ وسواسی ندارم. بهرحال هر وبلاگی خوانندگان خودش را دارد.
۴) وبلاگهایی که به زبان انگلیسی یا به زبانهای دیگر غیر فارسی نوشته میشود در این فهرست منظور نشدهاند
توجه: این فهرست به مرور زمان تکمیل میشود. بلاگرهایی که نامشان در این فهرست نیست و فکر میکنند جزو کلاسیکها هستند از طریق ایمیل یا کامنت خبرم کنند. دوستان هم اگر وبلاگی را میشناسند که باید در این لیست قرار بگیرد حتما و حتما بنویسند. چون اگر بخواهم به تنهایی این کار را انجام بدهم باید کار و زندگی را ول کنم و پشت مانیتور میخ شوم. در ضمن برخی از بلاگرها وبلاگشان را به سرورهای دیگری منتقل کردهاند و به هر دلیل مثل خودم نتوانستهاند آرشیو را به وبلاگ جدید اضافه کنند، آنها هم ما را در جریان بگذارند. اگر وبلاگی را معرفی میکنید لطفا آدرسش را هم بنویسید.
دوست مهربان و نادیدهام مهرانعزیز، لوگویی را که میبینید برای وبلاگهای کلاسیک ایرانی درست کردهاست و انصافا سلیقه هم بخرج داده. امیدوارم دستکم دوستانی که نامشان در این فهرست آمده، لوگو را به رسم یادگاری و امانت در وبلاگشان نصب کنند.
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 21:37 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
لاکی همسر بیلی
دیشب زایید، یک دختر کوچولوی سیاه، بالاخره بیلی پدر
شد. عکسهای دیگری هم کیم پدر
لاکی برایم فرستاده، کمکم منتشر میکنم. لوگوی کلاسیکهای وبلاگستان یادتان
نرود.
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 15:28 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
این هم آخرین عکس دختر بیلی، هنوز چشمانش را به روی جهان نگشوده است و تنها ۱۵۰ گرم وزن این دخترخانم سیاه سوخته است.
توجه: به اطلاع دوستانی که صفحه وبلاگهای کلاسیک ایرانی را پیگیری میکنند میرسانم یک لوگوی دیگر برای کسانی که «چشمکزن» را دوست ندارند اضافه شد. امیدوارم دستکم دوستانی که نامشان در لیست هست، لوگو را استفاده کنند. با لوگوی جدید دیگر نباید بهانهای داشته باشید. در پایان خدمتتان عرض کنم این لیست هنوز ناقص است و نیاز به یاری و همکاری شما دارم.