تازه از یبمارستان آمده بودم. رفتم سراغ کامپیوتر، عنوان نوشته فرهاد حیرانی را که خواندم دلم لرزید. ناخدا حمید کجوری نویسنده وبلاگ میداف همه را قال گذاشت و رفت، آنهم چه زود!
همین چندماه پیش بعداز عمل قلبم به من زنگ زد آنقدر خندیدیم که نزدیک بود بخیههای سینهام پاره شود. با اینکه خودش بیمار بود مرتب به من روحیه میداد. قول دادم بدیدنش بروم، از کپنهاگ تا هامبورگ راهی نیست... هر دو بدقولی کردیم.
یکبار دیگر گفتگویم را با ناخدا بخوانیم. یادش گرامی باد